درباره نویسنده
سرودی که در گلو میشکند و سکوتی که بال میگستراند...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
  • ۱۳۸۸/٥/٢
  • مرغ دریا
  • ایمان بیاوریم ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!
  • در گلو شکست...
  • سالی چند
  • ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
  • عصر ترنم
  • ۱۳۸٦/٧/٧
  • ......ذبيح الله......
  • معبد حقیقت
  • شعری چند از ای ای کامینگز
  • ۱۳۸٥/٢/٢٧
  • ۱۳۸٥/۱/۳۱
  • ۱۳۸٤/۱۱/٧
  • ۱۳۸٤/۱۱/٥
  • شعر زندگی
  • ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
  • ۱۳۸٤/۱٠/٢٠
  • ۱۳۸٤/۱٠/۱۱
  • ۱۳۸٤/۱٠/٩
  • ۱۳۸٤/۱٠/٩
  • ۱۳۸٤/۱٠/۳
  • ۱۳۸٤/۱٠/٢
  • ۱۳۸٤/۱٠/۱
  • ۱۳۸٤/٩/٢٥
  • ۱۳۸٤/٩/٢٢
  • ۱۳۸٤/٩/۱۸
  • ۱۳۸٤/٩/۱٦
  • ۱۳۸٤/٩/٩
کلمات کلیدی مطالب
  • آغازفصل سرد (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • آبان ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • امرداد ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
دوستان من
  • بشنو ازنی
  • نگاهی نو به فیزیک
  • بدنبال هدف
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



وبلاگ
log
رویای رز
حرفهایی هست برای نگفتن ...حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
 
نویسنده: رز - ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

 

زان سوی خواب مرداب

ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
درخون خویشتن این گونه عاشقانه پذیرفتید
این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
بی جذر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند...

شفیعی کدکنی

 

 

 

عیسی مسیح : حاضر شو اکنون!

اناجیل ِ تو را نمی خواهیم
شگفتی ها و موعظه هایت را نمی خواهیم
و من حق و حقیقت را به شما می گویم
ما حکایت ها و مثال هایت را نمی خواهیم
بیا
حاضر شو اکنون
همه انتظار تو را می کشند
و خویشان و نزدیکان حال خوشی ندارند
حاضر شو اکنون
سرزمینی که در آن به جهان آمدی
ویران است
همسایگان پریشان حال اند
روم جدید آتش گرفته و میلیون ها پیلاطوس پدید آمده و یهودای اسخریوطی قانون شده است
و دوازده پیامبر ورشکسته شده اند .
" توصخره ای و بر این صخره کنیسه ام را می سازم " اما آنان بر صخره مؤسسه ای بنا نهادند
که باد در آن ، با اوراق و پوشه ها وغبار و الفاظ بازی می کند
آیا آن مسیح ِ العازر تو هستی ؟ پس بفرما .
دو هزار سال فاصله ی زیادی است .
ما دیدمان ضعیف است و نمی توانیم که تو را ببینیم .
فاصله وسیع است . بیا وارد شو . اکنون این فرصت توست . فرصت بهتری نداری .
اگر اکنون نیایی پس دیگر نیا. اکنون است که به تو نیاز هست .
می خواهیم بدانیم
می خواهیم کسی به ما بگوید چه کنیم ، حق کجاست ، برای چه زندگی می کنیم ، اینها و آنها چه کسانی هستند .
می خواهیم کسی به ما بگوید که هستیم ، چرا ما را می زنند و به ما دروغ می گویند و ما را گرسنه می گذارند و زندگی ِ ما را آلوده می کنند و آینده ی فرزندان مان را تباه می کنند و زندگی را از در تا به محرابش به فاحشه تبدیل می کنند.
می خواهیم این را از تو بدانیم که طرف دار که هستی .
ما از ترتیل ها و اناجیل و متی و مرقس و لوقا و یوحنا خسته شده ایم .
و به خصوص از اعمال رسولان و پولس و پطرس و رؤیا و قدیسین .
ما را با بابا نوئل ِ برادر دو نیم کردند .
متشکریم . متشکریم از تلاش همه آنانی که نیت خیری دارند و آنانی که زندگی را برای مناسبت ها آذین
می بندند .
آنچه می خواهیم این نیست .
آنچه می خواهیم یک چیزاست و آن حضور توست . حضورت درهمین اکنون ؛ وهرعذر و بهانه ای برای حضورنیافتن پذیرفتنی نیست . تومسئول هستی .
تو مسئول اول وآخری ، و در سایه ی اناجیل قرار نگیر .
گفتند که تو باز می گردی .
پس شرف یاب شو!
بیا به ما خبر بده . بیا دوباره سخن بگو . بیا و گفته های کهن ات را اصلاح کن . بیا نظری دراین جهان بینداز . بیا و به ضمیر و اعمال و گفته هایت مراجعه کن .
به ما بگو که راه کجاست . می دانم ، می دانم " من خود راه و حق و زندگی ام" . اما این دیگر قدیمی شده. ما اکنون در روشنای راه های بی نهایت ومندرج ، چیز دیگری می خواهیم . حقوقی که سراب آنها از طغیان شان بازشناخته نمی شود ، و زندگی که با دارو و قرص ها سپری می شود .
می خواهیم موضع تو را در برابر یهود بدانیم
موضع ِ تو را دربرابراسرائیل
موضع ِ تو را در برابراعراب
موضع ِ تو را در برابر غرب
موضع ِ تو را در برابر زنگی ها
موضع ِ تو را در برابر عشق ، جنون ، درمان ، کار ، مال ، جنگ ، خانواده ، پاپ ، عقاید ، مرگ کودکان ، ملل متحد ، هنرها ، شعر ، جنس ، مسیحیان لبنان ، سوریه ، اردن ، مصر ، سودان و عراق .
کلمه بزرگ است . کلمه خداست . کلمه توهستی .
اما کهنه است .
ما " تو" را می خواهیم .
در قالب جسم و صدا، همانگونه که هستی ، فرود آمده از آسمان ، برآمده از گور ، آمده از دیوار ، یا بیرون آمده از آب
فرقی نمی کند .
بیا
امت ها دیوانه و ابله شده اند . ملت ها له و احمق شده اند ، و رهبران می کشند و خود را می پرستند .
کنیسه ها با خاطرات زندگی می کنند .
دَیرها مهجور شده اند .
راهبان ، تنها برای خود راهب اند .
صلیب ، ستاره ای سینمایی است.
اناجیل ، کتابی چون دیگر کتاب ها شده .
می باید که حضور یابی .
همه ی کارهایت را حالا بگذار وآنچه را که می خواهی اکنون انجام بدهی ، عقب بینداز واز پشت ابرها برخیز وهمه چیز را ترک کن و دنبال ما بیا .
بر زمین دنبال مان بیا .
صلیب ات را بر دوش بگذار و دنبالمان بیا .
یک روز زنی کنعانی از تو خواست که دختر ِدیوانه اش راشفا دهی ، و تو به او جواب ندادی ، و به شاگردانت گفتی که تنها برای قوچ های بنی اسرائیل فرستاده شدی . زن کنعانی در برابرت به سجده افتاد و گفت : « آقا به من کمک کن » و تو جوابش دادی : « خوب نیست که نان فرزندان را بگیرند و جلوی سگ ها بیندازند » و او به تو گفت:« آری آقا
اما سگ ها از چیزهایی که از سفره ی ِ صاحب ِ خود می ریزد می خورند » .
« سگ ها » .
حق با توست . ما را شناختی .
روزگارانی است که ما سگ بودیم .
اما آقا ، سگ هایی که خود هم از باقیمانده ی سفره می خورند .
نزد ما باز گرد .
دوباره به ما بگو که سگ هستیم ، و ما باور می کنیم .
هرگاه آمدی بگو که مستحق نیستیم و ما باور می کنیم .
هرگاه آمدی هرچیزی به ما بگو و ما باور می کنیم .
اما بیا .
حوادث از سخن ِ گذشته سبقت گرفتند .
آری سخن ات ابدی است ، اما حوادث هم از ابدیت سبقت گرفتند .
ما کتاب ها را نمی خواهیم
ما سفیران زمینی ات را نمی خواهیم
ما پناه بردن به غیب و تجرید را نمی خواهیم
تو را با گوشت و پوستت می خواهیم .
تو را ای عیسای مسیح!
می خواهیم بدانیم
می خواهیم همه چیز را بدانیم .
می خواهیم از خود ِ تو بدانیم با سخنی تازه ، روشن ، آرام و یا پرفریاد .
بیا
ناصره در انتظار توست
بیت اللحم در انتظار توست
قدس در انتظار توست
کوه زیتون در انتظار توست
جلجتا در انتظار توست
فلسطین در انتظار توست
تمام جهان در انتظار توست .

 

انسی الحاج ـــ شاعر لبنانی

نظرات ()



 
نویسنده: رز - ۱۳۸۸/٥/٢

لکنت پنجره

 

 

 

 لکنت گرفته پنجره از شوق صحبتش

 

تاریک مانده ماه ز فرط خجالتش

 

از بس‏که تند مى‏تپد از پشت پنجره

 

مبهوت مانده قلب من از قصد قربتش

 

من مانده‏ام که موج گناهان خلق چیست

 

در پیشگاه وسعت دریاى رحمتش

 

من بیمناک نیستم از رنج دوزخش

 

وامانده‏ام ز شرم اهانت به ساحتش

 

چشم طمع به حور و بهشتش نبسته‏ام

 

مى‏ترسم از ادامه هجران حضرتش

 

ماه مبارک است و من مات مانده‏ام

 

تا با چه شعر تازه کنم شکر نعمتش

 

شعرم تمام گشت و »او« ناسروده ماند

 

زیرا که در خیال نگنجد حقیقتش

 

نظرات ()



مرغ دریا
نویسنده: رز - ۱۳۸۸/۳/۱٧

"مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت     گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت..."

 

مرغ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.

گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

□

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

□

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
                             دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر...
                                    دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات...

□

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند...

با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.

ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:

لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.

با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.

خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

□

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.

بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه...

□

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

□

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

□

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.

بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...

احمد شاملو

دیوان آهن ها و احساس ها

شهریور۱۳۲۷   

 

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت ...

 

هوشنگ ابتهاج


نظرات ()



ایمان بیاوریم ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!
نویسنده: رز - ۱۳۸٧/۱٠/٢٦

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد!

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

.........

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

....

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت میچرخند

........

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

 

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم

و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

 

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

 

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

 

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

 

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

 

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم؟

...........

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

......

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

.....

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

 

.....

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

 

من از کجا می آیم؟

من از کجا می آیم؟

که این چنین به بوی شب آغشته ام؟

 

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم...

 

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلان را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرمید

به تیره های توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

 

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

 

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی: بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی: نسیم .عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

 

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سر انجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند...

.......

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

 

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

فروغ فرخزاد

نظرات ()



در گلو شکست...
نویسنده: رز - ۱۳۸٧/۸/٢٢

 

آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


"بادا" مباد گشت و « مبادا » به باد رفت
 "
آیا " زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست



قیصر امین پور

نظرات ()



سالی چند
نویسنده: رز - ۱۳۸٧/٥/۳٠

سه سال گذشت

 

ـ به این زودی سه سال گذشت؟

 دستی به زیر چشمش کشید:خیلی هم زود نبود...

نظرات ()



 
نویسنده: رز - ۱۳۸٦/۱۱/۱٧

سلام

برای نوشتن کلام یاری نمیکند.

کلیشه ها و گفتارهای زیبا و آهنگین همچون روسپیان بی آبرو دلمرا بهم می زنند!

واژ های فریبنده و شعر گونه... نثرهای ادبی و تکراری ... اه

از بس مستعمل و تهی از معنا و مفهوم گشته اند

 به استفراغ قلم بر کاغذ و ذهن بر نوشتار می مانند!

آه... آه... آه!

آخرچگونه اینهمه درد را

اینهمه خواستن را

اینهمه سوز را

با چنین کلمات و جملات هزاران دست گشته

هزاران بار دستمالی شده

هزاران بار رنگ و لعاب لزج ریا و خود فریبی و دیگر فریبی به تن مالیده

بیان کنم؟!

گره دردناک بغض دیوانه ام میکند...

 گریه اما نمی آید

افسوس!

گریه هم از خاطرم رفته

اشکهایم خشکیده اند

هق هقی نیست ولو هق هقی تلخ

 تا بغض را بگشاید

تا درد را اندکی تسکین گردد...

افسوس افسوس!

من که جامه ای میخواستم بپوشانم بر قامت رسای اندیشه های گنگ و دست نیافتنی 

جامه ای با تار و پودی از پاکی و صداقت

نقش و نگاری از عشق و مهربانی

چیزی جز ژنده پاره های سبکسرانه روسپیان فقیر نیافتم!

دریغ و درد که این کهنه پاره ای بی مقدار

این ژنده پاره های بی آبرو و هرزه

توهین به قداست اندیشه

توهین به ساحت هستی اند!

پس چگونه بنویسم

چگونه

و درد

و بغض و اندوه

همچنان میمانند و می پوسند

 و چونان خوره روح را در انزوایش میخورند

 

.... حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گویم.

و حرفهایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا.

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

نظرات ()



عصر ترنم
نویسنده: رز - ۱۳۸٦/۸/۱۱

زندگی یا شعر؟

براستی این غزلیات روزمره ی بودن این تصویرهای ناسروده ی حیات چیستند؟...

چه بودن بی ادعایی دارند این ترنم های بی وقفه ی هستی 

 این شعرهای آشنای زندگی : همانی که غزل های ناسروده بسیاری دارد ؟

گویی همه چیز بین غزل و زندگی در مرحله تصویر های نا نوشته قرار دارد!

همین که نوشته شوند شعر می شوند...

 

*

 

سروده ای از شاعری معاصر

برگرفته از سفرهای شبانه ی او در بازگشت از کار به خانه

*

 

شب پیاده می شود، ما سوار می شویم

 سوت می کشد قطار رهسپار می شویم

 کودک و جوان و پیر، دزد و کاسب و دبیر

 با همیم و هم مسیر، هم قطار می شویم

 می رود قطار و ما ، می رویم توی فکر

 کی شکوفه می دهیم؟ کی بهار می شویم

 من شکسته در کلاس ، تو تپیده در کویر

 هر دو خسته و اسیر، گرم کار می شویم

 گاه دشمن همیم ، با تمام دوستی

 گاه روبروی هم ، چوب دار می شویم

 گاه دوست می شویم با تمام دشمنی

 درد و داغ خویش را سوگوار می شویم

 عصر کنج ایستگاه ، دست خالی و عبوس

  باز از نگاه هم ، شرمسار می شویم

ما ، من و تو، بی قرار، دیر می کند قطار

 انتظار می کشیم ، انتظار می شویم

*

 

 ما کدام مردمیم ، ما که در خزان زرد

 در  فضای سبز  خوابها  بهارمی شویم! ...

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: رز - ۱۳۸٦/٧/٧

یا حی

 از من خواسته بودی از ساره بنویسم اماا آنزمان قلم یاری نکرد و زمانی چند سپری گشت. اینک مرا به نوشتن در باره یحیی فرا میخوانی تا از این پیامبر تعمید دهنده بنویسم  و من از شهامت خود مدد می جویم تامرا یاری کند بتوانم با توشه ای اندک درمورد انسان برگزیده ای که بسیار کم از او میدانم بنویسم...

یحیی!

 

رسولی که پروردگارش او را یحیی نامید نامی که زان پیش بر نوزادی نهاده نشده بود.

 

شاید سزاوارتر این بود که تو خود از یحیی  مینوشتی از پیامبر همنام خو یش: یوحنا...

یوحنا درعهدین:

آری میگویند یحیی همان واژه یوحناست : واژه ای عبری شامل دو جزء یه- یهوه یا خدای- و حنان- مهربان و رحیم. البته در تاریخ مسیحیت از حواری بنام یوحنا نیز نام برده شده که آنچه از اوبنام مکاشفات یوحنا در دست است و در باب حوادث آخرالزمان می باشد اینروزها  توجه بسیاری از مردمان را به خود جلب نموده است و اما اینکه او همان یوحنا یا یحیی تعمید دهنده پیامبرخداوند متعالست است یا خیر مطلبی است که می تواند مورد تحقیق بیشتری قرار بگیرد.

آری یوحنای تعمید دهنده همان پیامبر پاک خوی پاکیزه سرشتی است که با تمثیل غسل تعمید درسرچشمه های رود اردن نشانی سرچشمه های توبه را به گنهکاران می داد.

 یحیی در قرآن:

نامگذاری شده توسط حی قیوم  آنکه کشته راه حی لایموت است تا زنده به او بماند و زندگی بخشد.

در باب تولد یحیی کلام خداوند حق مطلب را ادا نموده است. باقی مطلب هرجه بیاید تنها پروردگار از صحت و سقم آن آگاهست.

گویا مشاهده علو مقام و کرامات مریم مقدس دختر خوانده آسمانی و پاک زکریا از سویی و آزارعموزادگان و اطرافیان ناشایست از سوی دیگرو غم بی فرزندی  در روح زکریای کهنسال وتنها آشوبی به پا نمود و روز یا شبی  چنین دعا کرد:

"بارخدایا مرا تنها مگذار تو بهترین وارثان هستی"

و چندی نگذشت که پیک پروردگار در محراب عبادتش  او رااز جانب خداوند بشارت داد به فرزند پسری که نامش یحیی است و پیشترزان به کسی چنین نامی داده نشده است .

و البته روایتی  نیز درین باب هست که می گوید زکریا از حضرت باری تعالی درخواست کرد که اسماء مقدس پنجگانه را به او بیاموزد و چون آموخت با بردن نامهای متبرک وتابناک محمد و علی و فاطمه اندوه از ضمیر و دلش رخت بر بست اما با بردن نام گرامی حسین بغض گلویش را فشردو حالش دگرگون گشت. پس به غایت ازینحال خود شگفتزده شد وخدمت پروردگارعرض کرد چرا با بردن این نام گلویم از غم فشرده میگردد ؟ از چه روست که این نام مقدس چشمه های اشکم را جاری می سازد و اندوه سراسروجودم را فرا میگیرد؟

پس خداوند او را از واقعه اندو هبار کربلا بیاگاهانید و زکریا آنچنان داغدار این فاجعه عظیم  شد که از خداوند خواست تا اورا در مصیبت پیامبر خاتم  شریک گرداند با شهادت فرزندی که به وی عطا می کند : فرزندی پاک سرشت و شایسته که چونان حسین احمد گلویش در راه حق بریده گردد و خون پاکش در راه رضای حقتعالی بر خاک ریخته شود.

و می گویند چنین بود که فرزند پاکش یحیی به وی اعطا گشت....

و این آغاز یحیی بود!...

 همان یحیای نیکوسرشتی که شهید راه نهی از منکر گشت و خون پاک به ناحق برخاک ریخته ا ش از جوشش باز نایستاد تا نشانه ای باشد ازعذابی دردناک بر قوم بنی اسرائیل همان قوم مذهب زده ریاکاری که برای عیسی بن مریم پیامبر عشق و رحمت نیز جز مسلخ و تصلیب نخواستند.

آری یحیی شهید شد... تا خون گلوی بریده ی او در تاریخ همواره بجوشد.

 یحیی جز به حق سخن نگفت و در تمامی ازمنه این کهنه سراازین نابخشودنی تر چه جرمی وجود داشته است؟!

در انتهای رقص سکر آور وشیطانی اش سالومه - دربارگاه حکمران رومی یهودیه و درهنگامه شور مستی پونتیوس پیلاطس که سرمست از باده نفسانیات جان بی شکیبش درهوس گناه عظیم زنا با محارم می گداخت - سر تابناک یحیی خون پاک یحیی و جان مقدسش را به عنوان کابین وصل خویش طلب نمود.

و یحیی را به گناه حق پرستی به گناه حق جویی و به گناه حق گویی سر بریدند... شهید نهی از منکر شد تاجان نیکو سرشتش به پروردگارش پیوندد.

پیامبرپاک و زاهدی که می فرمود:

"... آنکه دو جامه دارد به آنکه ندارد بدهد و آنکه خوراک دارد نیز چنین کند."(لوقا ۱۱:۳)

وبراستی که دراین زمانه بی ترحم زر پرستی چقدرغریب مینماید این گفتار!

می گفت:"زندگیتا ن را عوض کنید " و " توبه نمایید"

یحیی بشارت دهنده آمدن یسوع بود و یسوع مبشر احمد و احمد رحمتی برای عالمیان آخرین حلقه اتصال آسمان وزمین مهدی را نوید داد.

وفریاد برمی داشت که:

"ملکوت آسمان نزدیک است "   (متی ۲:۳)٫ آن اتفاقی که هرکس به آن چشم امید دوخته و درانتظارش می باشد ٫ در شرف به وقوع پیوستن است . یحیی مردم را دعوت می کرد که خود را آماده نموده  و بی اعتنائی را کنار بگذارند ٫ زیرا در روز موعود هر کس می بایست در مقابل اعمالش پاسخگو باشد .

یحیی تعمید ه دهنده بیشتر اوقات با کسانی که از اورشلیم و اقصی نقاط یهودیه نزد او می آمدند قاطعانه سخن می گفت زیرا هرگز هراسی از بی پرده سخن گفتن به دل راه نمی داد . روزی که فریسیان وصدوقیان -که به فرزندی ابراهیم مباهات می نمودند وتکبر و تفکر طیقاتی-مذهبی ایشان یحیی را سخت خشمگین می ساخت نه به جهت توبه که در حقیقت برای انتقاد از گفتار صریح اوکه موجب بروز جنبشی در دره اردن شده بود به نزدش آمده ودر میان جمعیت بودند مورد خطاب قرار داده گفت :

"... ای مارها ٫ که شما را اعلام کرد که از غضب آینده بگریزد ؟اکنون ثمره شایسته توبه بیاورید و این سخن رابه خاطر خود راه مدهید که در ما ابراهیم است ٫ زیر ا به شما میگویم خدا قادر است که از این سنگ ها فرزندان برای ابراهیم بر انگیزاند (متی ۷:۳-۹)

".. در روزگاری که مردمان درانتظار ظهور قدرت الهی بودند نمایندگان مذهبی ازیحیی سوال می کردند که کیستی؟ آیا تو مسیحی؟

 او چنین پاسخ داد: "نه .. من مسیح نیستم!"

  آن گاه پرسیدند:پس که هستی و مابه آنانی که مارا بسوی تو گسیل نموده اند ه اند ترا به چه نامی معرفی کنیم ؟ جواب داد: "من صدای آنکسی هستم که دربیابان فریاد میزند ٫ براه خداوند راه راست رونمایید همانگونه که اشعیا نبی گفته است." وفرستادگان که از فریسیان بودند از او پرسیدند: پس چرا تعمید میدهی ٫ اگر نه مسیح هستی ٫نه الیاسی و نه آ ن پیامبر ؟ یوحنا در جواب آنان گفت : "من به آب تعمید میدهم اما در میان شما کسی ایستاده است که شما اورانمی شناسید ٫ آنکه پس از من می آید و من لیافت آن راندارم که بند کفش او رابازکنم".(یوحنا ۱۹:۱-۲۷))

و اما آن حقیقت برتر آن حی حاضر در کنار همه انبیاء که بود؟ همان ولی الله الاعظم که  زمین را به قدوم مقدس خویش مبارک فرمود -تجلی نمود تا سر سلسله ولایتی باشد که تا آخر الزمان ادامه دارد  از تجسم امر الهی مولا علی علیه السلام تا مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و پیشتر زان و پس از آن نیز هم که:

هو الاول و هو الآخر!

((...وپس از اویسوع (عیسی بن مریم) بود که به روح و آتش تعمید میداد و این کلام یحیی علیه السلام را یسوع علیه السلام نیز گفت آن هنگام که کاهن از یسوع (عیسی مسیح) در مورد آینده جهان پرسید و او گفت:

" و با اینکه من لایق نیستم بند کفش اورا باز کنم به نعمت و رحمت پروردگار رسیده ام که او را ببینم"

و " سوگند بزنده خداوندی(بالله الحی) که در حضور او جانم ایستاده بدرستیکه من نیستم مسیا(مسیحا) که همه قبایل زمین انتظار او را دارند..."

و"... حقا که خدا اینچنین وعده داده است ولیکن من اونیستم زیرا که او پیش از من آفریده شده و بعد از من خواهد آمد" (انجیل برنابا) 

و او موعود تمامی امم است! 

ادامه دارد... و تا وعده الهی فرا رسد...همچنان ادامه خواهد داشت..........))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



......ذبيح الله......
نویسنده: رز - ۱۳۸٦/٢/۱٥

 

بنام تویی که با من قرینی

*

**

***

****

گر من از  سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه ی مستی و رندی نرود از پیشم...

****

***

**

*

بر ما بسی کمان ملامت...............

*

سینه آماج تیرهای بلای هجران باد

گرین قلب تپنده  خودرا بی واهمه آماج پیکانها ی روانه از کمان ملامت نسازد

 ای یگانه ی پاک! 

 …

 

به سودای ذبح اسماعیل

به امید از شرک به توحید رسیدن

تویی

 که در قاموست شرک و شریک معنایی ندارد

که یکی هست و هیچ نیست جز او…

وحده لا شریک الا <هو>

با دلی لرزان وگامهایی نا استوار

به سوی  قربانگاه شتافتم 

 

*

چه رویدادعظیمیست برای عبد و چه هدیه ناچیزو بی مقداری برای معبود

برای آن آفریده که از خود هیچ ندارد…این فدیه حتی برگی سبز هم نیست!

*

گویی از الست همواره در  فراخنای روح ندایی خاموش طنین افکن بود:

 

اسماعیل هایت را اگرخود چنین می پسندی به مذبح آور!

آنچنان که شایسته است

هوشدارنه دستوری در کارست و نه اجباری!

و نه مجازاتی یا بازخواستی خواهد بود!

اگر شوق آن داری …

باری این تو و این ذبح عظیم!

به نیت قرب من

غریبانه

خالصانه

در مسلخ عشق حاضر شو!

همانجا که جز نکویان ره بدان نبرند

ودرآنجا 

 کارد را بر گلوی نازک دل نه! 

نه یکبار که هر لحظه

 آماده به مسلخ بردن دلبستگی ها باش

زیراکه شایسته چنانست که قادر شوی

 بی وقفه و مستمر کارد بر گلوی جان شیرین دل نهی!

که هر آن قربانیش کنی بی آنکه این ذبح عظیم را پایانی در پی باشد!

زیرا

این طریقه انسان کامل است!

*

 پچپچه بیمناک هراسناکی کوچک بگوش می رسید:

 

 ای یگانه

خود تو بگو

چه سازدآن رهرو

که مجذوب جذبه ی کمال توست و مجنون جلوه ی جمالت

ونه پروای چشم پوشی اش هست و نه توان پایمردی!

 

چه سازد بینوا با چنین سودای عظیم

در سویدای دل؟!

وای اگر دست لرزانش را نگیرد لطف دوست!

*

 دلی نا آرام در تپشهایش می سرود:

 اینک و همواره این تو این اسماعیل های من

که به حقیقت از آن تو بوده اند ونه من!

اینک این تو این :

من: این نازکدل شکسته!

 

*

وجان میگفت:

 ای ذبیح الله من  ای دل بی قابل

 

 بدرود!

 

که زین پس ؛هر لحظه 

در هر تپش  تو وداعی دیگر ما را خواهد بود !

هذا فراق بینی و بینک…

مگر نه آنکه پیشترنیز تراگفته بودم :

رو که در یکدل نمیگنجد دو دوست!

پس

ای دلبستگی های دیرین

سایه های آفتاب عشق

بدستان پر مهر او میسپارمتان

آه ای جان شیرین

بدست شیرینتر از جان میسپارمت

تا جمله جان شود تار و پود این هستی

و قابل آن جانانه…

 

* 

 

معشوق ازلی

اینک بپذیر این ذبيح الله را!

 

*

زمانی سپری گشت و از مذبح بازگشت

 بی اشکی در چشم… افسوسی در دل… ویا نگاهی پشت سر

آزاد شده ابدی...جاودانه رها

از قربانگاه !

 

آنجا که:

ای یگانه عاشق تو خود را

بتمامی ممکن در ممکناتت

 قربانی من نموده ای!!!

وه چه شورانگیزبود درک این حقیقت شگفت که: 

 

؛آنچه مرا در نیت بود ترا در عمل پدیدار گشته است!

اینک و همواره

 

 سلام و درود خداوند بر تو ای ذبیح الله الاعظم 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »