صدا کن مرا

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزينه آن گياه عجيبي ست،

که در انتهای صميميت حزن می رويد

در ابعاد اين عصر خاموش،

 

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيش بينی نمی کرد

و خاصيت عشق اينست

 

کسی نيست،

بيا زندگی را بدزديم

آن وقت ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

 

ببين،

عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض،

 زمان را به گردی بدل می کنند

بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی ام

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

مرا باز کن

 مثل يک در به روی هبوط گلابی در اين عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زير يک شاخه،

دور از شب اصطکاک فلزات

 

اگر کاشف معدن صبح آمد،

صدا کن مرا

و من،

در طلوع گل ياسی از پشت انگشت های تو،

بيدار خواهم شد

 

و آن وقت،

حکايت کن از بمب هايی كه من خواب بودم، و افتاد

حکايت کن از گونه هايی كه من خواب بودم، و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پريدند

 

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست....

و در آن وقت من،

 

مثل ايمانی از تابش استوا گرم،

تو را در سر آغاز يک باغ خواهم نشانيد.