الله 

 

 

 

"لحظه ها ، لحظه های زندان بان،اشکهای مرا نمی بينند
چشمها،چشمهای جز تو غريب،شعر های مرا نمی خوانند
"

 

" امروز دلم را در يک ترانه شرقي شستشو دادم تا وقتي که صداي تو را از گلهاي رازقي ميشنوم بالهاي شعرم جان بگيرند... مهربان تر از تو کسي را ندارم که برايش از ديوارهاي خسته ، از پنجره هاي شعله ور و از نگاههاي مضطرب گل نرگس بنويسم...

   گاهي آنقدر دلتنگت ميشوم که همه رگهاي تنم ني لبک مي شوند و ترانه روح نواز خاطرات تو را مي نوازند!

  ديروز پيچک ياد تو از ابيات غزلم بالا مي رفت... شاخه گلی به من تعارف كرد...تمام وجودم به وجد آمد.... گل را گرفتم.... بوييدم و بوسيدم و بر چشم گذاشتم... بر هر گلبرگ با خطی روشنتر از آفتاب نوشته شده بود: " تنهاتر از تو".

با شبنم وضو گرفتم و درصفوف پروانه ها به نماز عشق ايستادم... امشب هم براي سنجاقکي که اصرار داشت از تو برايش بگويم. گفتم:

او يک ترانه عاشقانه است... يک غزل ناسروده از حافظ... يک نگاه منتظر به در.... ويک شانه براي گريستن...

مرا ببخش!... اينها گوشه اي از وجود تو بود  و تو نيستي! اما هر چه باشي،  باورت مي شود؟بهترين براي مني!...  همين!..

 به خدا می سپارمت ای خاطرت را سپرده به خاطراتم...خداحافظ ای حافظ حرفهای تنهاييم...ای مثل رود در ذهن من جاری...بسلامت ای سلام همیشه ام...

در پناه خدا ای  غزل غربتم..."
*

"بگير از دستم تکه های جانم را    و آخرين غزل مانده در دهانم را

از آن نگاه غريبت بساز آينه ای
     که عاشقانه کند وسعت جهانم را!"

***********************

 

عطر حضور تو مرا مست‌ كرد

«نيستي‌» قلب‌ مرا «هست‌» كرد...

 

"امشب در تب می سوزم! هذیان می گویم. هذیانهای یک عاشق ! دستم از همه جا کوتاه است! همه شمع ها به خواب رفته اند... تنها نبض این ساعت کهنه در حال تپیدن است که آن هم هر لحظه رو به زوال است....

عزيزم ! امشب حتی دستم به ضريح نگاهت نمی رسد!

تنها می توانم پنجره ای را تصور کنم که رو به معصومیت تو باز می شود...

 

کاش لااقل می آمدی و از پشت این شیشه های مه گرفته – تنها- دستی تکان می دادی!

امشب سخت به شانه های محکم تو نیازمندم. زیرا که همه ابرهای دلتنگی میل از خود رها شدن دارند....

 خودت که بهتر مي داني، تحمل این همه انتظار، در عین زیبایی، کشنده است...

باور کن از اینکه هنوز هم بی حضور تو به این سقف کوتاه چشم دوخته ام و نفس می کشم تعجب می کنم. ...  یادآوری آن اشک ها و خواهش ها و آن سلام بی خدا نگهدار، روزی هزار بار دلم را خراش می دهد.امشب هنوز هم تب دارم....

 پلک حضورت را باز کن و لبخندی بزن تا بهار در کوچه های حیرت زده زمستانی جاری شود...

همه ترانه ها و شکوفه ها انتظار حضورت را می کشند... بگذار سال جديد با ترانه خوش آمدنت آغاز شود....

 زودتر بیا! همیشه منتظرت هستم!... اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم که نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد ....

و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم ...التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....عاشق تر از هميشه ....تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود .... تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...

باز كن‌ اين‌ پنجرة‌ بسته‌ را...مست‌ كن‌ اين‌ تشنه‌ لب‌ خسته‌ را...

ذره‌اي‌ از عشق‌ خود اينجا بپاش‌!...نور بياور به‌ دل‌ ما بپاش‌!"

 

"اين را که خوب مي داني همه جاده هاي خيالم به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود...

 

 امروز به هر کجا که سر مي زدم تو را مي ديدم و از هر چيز صداي مهربان تو را مي شنيدم حتي از ماه که مثل گلدان ترک خورده اي نگاهم مي کرد صداي تو مي آمد ...ديروز ولي اندوهي عتيق مثل ديوي خشمگين دلم - اين کلبه مالامال از عشق - را به آتش کشيد.... انگار در باتلاقي از غم فرو مي رفتم... که با واژه هايي از جنس ابر دستم را گرفتي و با خود به آسمان بردي و آهسته آهسته سايه هاي اندوه را از شانه هاي خسته ام تکاندي....

 

امشب هم مثل اولين روزهاي عاشقي خورشيدي بي غروب به شبهاي بي ستاره ام بخشيدي... از تو به خاطر اين عشق بي زوال ممنونم...

تا وقتی عطر نفس های تو در هوای عشق پراکنده است، حال من و اين پنجره های رو به باغ خوب است...

 خوب که می گويم نه آنقدر است که آرامشی در جانم ريشه دوانده باشد. نه! بلکه آن مقدار که به شوق ديدن تو زنده باشم. وگرنه اين آدم ها و کلاغ ها و اين خيابانهای تکراری چه لطفی برای زندگی دارند؟!

با هر آهی که در انتظار ديدنت می کشم يک بيد مجنون می رويد... بيدی که به جای  هر برگ يک " دوستت دارم " بر آن می درخشد...

عزيزترينم! می گويی دلتنگت نباشم؟ می گويی ابرهای پريشانی را كنار بزنم؟... می گويی ...

 

 باشد! ... ولی خودت كه می دانی بدون نيم نگاهی از جانب تو قامت خميده واژه هايم راست نمی شود. خودت كه می دانی تحمل اين زمستان دلنگرانی بدون رايحه ای از نيلوفر وجودت ناممكن است... حالا هنوز هم به لبخند گلهایت فكر مي كنم و به چشمهايی كه كوچه های دل هر عاشق را چراغان مي كند.

انگار عادت کرده ام ؛ اسمت را روبروی پنجره ای آويزان کنم که ثانيه های انتظارم را کنارش می گذرانم !اسمت را که می بينم ؛ نگاهم پرواز می کند .... تا سر همان کوچه باغی که قرار آمدنت را گذاشتی ...همانجا که گفتی انتهايش بهشت ماست !همانجا که وعده ی برگشتنت را کاشتی و هنوز بهار سبز شدنش را نديده ام !!!

اما هر بار نگاه بغض کرده ام ؛ محکم به نا اميدی می خورد و می شکند !آن وقت برای دلجويی هم شده می گذارم به اسم تو خيره بماند ... شايد هم برای اينکه به اين قطره های مقدس محتاجم !!!

نگفته بودم ؟؟؟ آخر هر هفته اين پنجره را با  "اشک ناب" و ذکر "يا عشق"  غبار روبی می کنم ...می خواهم قاصدک های مهربان نگاهت را بهتر ببينم !از پريشان شدن گيسوانشان ميدانم آه کشيده ای...و از رقصشان با نسيم  ميفهمم لبخندت را به نيازمندی هديه داده ای !

چقدر آرزو کرده ام که پنجره را بازشود و يکی از اين قاصدک ها را برای تبرک سجاده ام بردارم!اما تو هم ميدانی که باز نمی شود و شکستن حريم پنجره روا نيست !

پنجره ی انتظار من يک ديوار است ....و من بارها دست معمار خلقت را بوسيده ام که گذاشته اين ديوار شيشه ای بماند...تا گلدان دلتنگيم کمی نور بنوشد !!

سال هاست از همين پنجره به ضريح آسمان دخيل بسته ام !نذر کرده ام اگر بيايی نگاهم را به خورشيد ببخشم !

ميخواهم تو را فقط نفس بکشم ......

باشد!... باز هم مثل هميشه در مسير دلنواز حضور تو ، بر چوب دستی خاطره ها تكيه می زنم و تا رسيدن تو صبر می كنم... ديگر عرضی ندارم!"

*

"كاش‌ اي‌ كاش‌، شب‌ هجر تو آخر مي‌شد    صبح‌ ديدار تو اي‌ دوست‌، مكرر مي‌شد

يادم‌ آمد كه‌ خيال‌ تو مرا با خود برد     به‌ همان‌ شب‌ كه‌ دل‌ باغچه‌ پرپر مي‌شد

به‌ همان‌ شب‌ كه‌ شب‌ سوختن‌ گلها بود     هر گل‌ لاله‌ كه‌ مي‌سوخت‌، كبوتر مي‌شد

يك‌ شب‌ آرام‌ به‌ خوابي‌ ابدي‌ مي‌رفتم‌     اين‌ همه‌ مشغله‌ يادت‌، اگر سر مي‌شد

از خدا خواسته‌ام‌ - در نفس‌ گرم‌ دعا-     كاش‌ ديدار تو امروز ميسر مي‌شد..."

***

"باور کنيد کوفه فراگير می شود    صبر زمين تمام شده دير می شود
تا کی پر از هر آنچه به جز مهر دستها؟    کی خوابهای گمشده تعبير می شود؟
حتی کبوتران به قفس خو گرفته اند    اسب سفید توست که زنجیر میشود!
هرکس شبیه تر به تو : جرمش عظیم تر    هرکس در انتظار تو: تکفیر می شود
گفتند می رسی تو و بعد از هزار سال     آن خوابهای گمشده تعبیر میشود
چشمم به شوق ديدن چشم تو باز شد    يعنی بدون آمدنت پير می شود؟
آيا شنيده ايد که درد آشنای عشق    تسليم نا مرادی تقدير می شود؟!
اين روزها وجود عزيزت ضروری است    اين روزها که کوفه فراگير می شود..."

***

"حتم دارم جمعه مي آيي به همراه بهار...."

"با نگاهت ماه بي فرجام بالا مي رود     حضرت خورشيد سمت صبح فردا مي رود

 

هر سحر از شوق ديدار تو ماهيگير عمر     تور بر دوش سخاوت رو به دريا مي رود

 

خنده چشم تو را ديده ست بي شک نوبهار    کين چنين در کوچه ها مست و شکوفا مي رود

 

دوش ديدم ماه را سرمست از فيض حضور     در سماعي عاشقانه رو به صحرا مي رود

 

فر ق چنداني ندارد در زمين يا آسمان      هرکجا باشي دلم يکباره آنجا مي رود..."

"حتم دارم جمعه مي آيي به همراه بهار...."

 

 

برگرفته از

 متنی از يک  وبلاگ

 

  

***

 

  

 امشب‌ خدا كند كه‌ دلم‌ را نظر كني‌

آبي‌ كني‌ دلم‌ و مرا تشنه‌تر كني‌


امشب‌ خدا كند كه‌ بريزي‌ به‌ جان‌ من

‌ يك‌ رستخيز روح‌ مرا شعله‌ ور كني‌


اي‌ امتداد سبز، هوايي‌ درنگ‌ كن

‌ تا يك‌ افق‌ نگاه‌ مرا پرثمر كني‌


لبريز گام‌ ياس‌ شوم‌، پرتراز نسيم‌

با خود مرا به‌ شهر خدا همسفر كني‌


همراه‌ بوي‌ ياس‌ نهم‌ سر به‌ كوي‌ها

گر خوش‌ عبور من‌ تو از اين‌ سرگذر كني‌!....

***

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست  

                      فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شدست...

چيزی ز ماه بودن تو کم نمی شود 

                     گيرم که برکه ای نفسی عاشقت شدست...

ای سيب سرخ غلط زنان در مسير رود 

                    يک شهر تا به من برسی عاشقت شدست...

پر می کشی و وای به حال پرنده ای  

                   کز پشت ميله قفسی عاشقت شدست...

آيينه ای  آه  که  هرگز  برای  تو     

                  فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شدست...

 

 فاضل نظری

 

 

باز هم حميد مصدق:

باري طلوع پاك تو در آن شب سياه
 شايد بشارت از دم صبح سپيد بود
 وقتي طليعه تو درخشيد
 از پ شت كوهسار توهم
ديدم كه اين طلوع
زيباترين سپيده صبح اميد بود
 اي سركشيده از دل اين قيرگونه شب
بر آسمان برآي و رهاكن
زرتار گيسوان زرافشان را
همچون شهابها
 بر بيكران سپهر
با شب نشستگان سخن از آفتاب نيست
آنان كه از تو دورند
 چونان به شب نشسته شبكورند
تو خورشيد خاوري
 جان جهان ز نور تو سرشار مي شود
 همراه با طلوع تو اي آفتاب پاك
در خواب رفته طالع من
اين خفته ساليان بيدار مي شود
اي آيه مكرر آرامش
مي خواهمت هنوز
 آري هنوز هم
درياي ‌آرزوي
 در اين دل شكسته من موج مي زند
راهي به دل بجو...