بسم الله الرحمن الرحيم
 
 
 
 
سلام سيدم!
 

 مست و حيران و غزلخوان... دل از دلبر باز نميشناسم

 
آه فداي  عطر نرگس باغ عصمت...چه بيقرارم كرده:
 
بوي شيرين شقايق و عطر ناب نرگس!
 
***
نرگس مستانه ات مدامم مست ميدارد مولايم
و نسيم گيسوانت مدهوشم ميكند...
 
آه پروردگارا چشمان شهلاي عباس چقدر زيباست
وقتي ديده به راه حسينش ميدوزد
ديدگان شهلاي خونينش را با اشك شوق ميآرايد
و سر بردا مان مادر برادر را صلا ميدهد
 
***
من مست عاشورا هستم سيدم
خراب كربلا هستم
ديوانه ي ماه بني هاشمم
 
اصلا من كه هستم
وقتي حضرت يزدان بانگ برميدارند:
السلام عليك عشق من عباس!
 
در كربلا
در ميهماني خون خدا انگار به گونه اي غريب هر پنج تن جملگي حاضر بودند:
 
زينب ام المصايب گوييا  فاطمه ام ابيهايي دگر بود...
 و مركز پرگار آلام و مصيبتهاي جانگداز!

شهزاده علي اكبر با آن رخ دلرباي نوراني يادآور رسول گرامي خدا...

و فرق شكافته سقاي لب تشنه تداعي گر فرق زخمديده ساقي كوثر...

قاسم شهيد كريم اهل بيت را به عرصه كربلا ميآورد...

و حسين!
حسين خود شهيد شاهد اين بزم خون!
***
 
آه سيدم!
عطش شناخت جگر جانم را ميگدازد!
چه تشنگي بيتاب كننده اي!
 
آري من تشنه ام اما نه بر آب فرات!
تشنه ام لب تشنه بر آب حيات!
 
به يار اين ساقي دلرباي اسرار با تمام عطشناكي التجا ميكنم:
رخصتي ده اي حريم حرمت منزلگه آهوي بيقرار جان تشنه معرفتم!
 
رخصت ده تا دمي در آغوشت گيرم!
؛و به آن ادراك و معرفت وصف و زايل ناشدني دست يابم!؛
 
كه مرا به حضرتت
و قطره را به اقيانوس ميپيوندد...
***
 
بگذار اي يگانه ي من
 شعور عشق را در آغوشت لمس كنم!
و اذن حضور در بزم شهود يابم!
مرا بپذير!
 
چه ميگويم من؟!
چه ميگويم كه همه بهانه از توست!
من خامشم اين ترانه از تست!
 
اي حضرت عشق!
 اين تشنگي من از توست
و عطش ديدارم از دعوت مشفقانه تو...
 
تو نيك ميداني چقدر حسين را دوست ميدارم!
چقدر تشنه حسينم ...
آه بخدا تشنه و بيقرار و داغدار حسينم...
آنچنانكه آب تشنه لبهاي عباس است....
و لاله داغدار شهيدان...
 
***
نازنين نگارم !
دستان خاليم را به دستان توانمند تو اي مليك مقتدر ميسپارم...
 
مرا به خويش فرا بخوان!
آيكاش اين زمستان اين محرم
 آخرين هاي دوري از:
 
نشانه و يادگار تو بر عرصه وجود باشد
مرا به دوست و محبوبت بسپار!
به تجلي تام صفات بي بديلت كه در ممكنات به ظهور رسيده...
مرا به سراپرده نوراني او دعوت كن!
 
ببين مولاي من امشب:
دستان ابوفاضل را به شفاعت به پيشگاهت ميآورم!
 
اي حضرت عشق به تجلي عشق اعلي قسم
دستان منتظرانش را در دستان مهربانش مامن بخش!

و بال شكسته گنجشگكان زخمي از زمستان را در بهار سبز ظهورش
با مرهم حضورش مداوا كن!
 
؛ صبرم زياد است يارا اما ميترسم
ميترسم من وصبر با هم در خاك شويم و دلدار نيايد!؛
با من بگو كجاي سكوت خود را با ضجه
و فريادم را با خاموشي پيوند زنم
 
؛تا خواب آشفته آلاله اينبار تعبير خوشي يابد!؛
 
 براي طلوعش بيقرارم
بگو خورشيد من ديگر دل دل نكند!
خورشيد را اذن ده تا سراپرده آسمان را به قدومش مزين فرمايد
 
بگذار نسيم عترت بوزد...بهار عصمت برسد...باران طهارت ببارد...
خوشه هاي پر بار عشق برويد!
 
بگذار ديگر هرگز نخوانم:
 
"اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد"
 

بگذار با سلامي بر تن تبدار عطش
دلم را كه به سان آسمان كرب وبلا خونبار است
به دل آسمانيت بپيوندم!
 
 
 
 
 
 
 
 
يا حی
 

من گنگ خواب ديده و عالم تمام کر  من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش

سلامی چو بوی خوش آشنايی!

 مدتهاست ننوشته ام! نميتوانستم بنويسم... هنوز هم نميتوانم... ذهنم و دستهايم ناتوان از يافتن واژه هايی درخور اين حس شگرف درونييند...

واژگانی از جنس نور بايد تا از نور سخن بگويم... و من چنين کلماتی را در آستين خود نميابم!

 آری دست من بس کوتاه است و خرمای شيرين کلام بر نخيل!

راستش وازگان پر طمطراق و نثر سنگين و فرهيخته نيز مرا به کار نيايد که اساسا کارم از قيل وقال گذشته....

البته نميگويم به حال دست يافته ام  که اين نيز از آن ادعاهاست !

 فقط اينرا حس ميکنم گاه آن رسيده است که ديگر حرف و چه ميدانم... لفظ و صوت را بر هم زنم...

 تا بی اين هر سه با تو دم زنم!

چه بگويم !

 تمام واژگان اين دنيا کوزه های گلی حقيری بيش نيستند که به هر طريق بکار گرفته شوند گنجايششان به اندازه حجم همان هی هی و هيهای شبانک ساده دل حکايت موسی و شبان هم نيست!

ميگويم : ای کلام مگر نه اينکه تو برای وصل کردن آمده ای؟!

 پس اينقدر در جستجوی يافتن ويا ابداع راههای پر پيچ و خمی که تنها فصل ميکنند مباش!

بيا !...ساده بيا!......جاری شو!...سيال و روان!....... رها و بی تکلف!.....

شبانک ساده دلم همه ی بزهايت را فدايش کن!....هی هی و هی هايت را نيز !.....

آسوده باش:  هيچ آدابی وترتيبی مجوی!         هرچه ميخواهد دل تنگت بگوی! 

دلنوشته هايت را دوست اگر بخواند ..... حال ترا در خواهد يافت.....

و دشمن نيز بگذار بخواند و نفهمد و در جهل مرکب خويش تا ابد الدهرباقی بماند!

نه تو ميتوانی به حقيقت کلام را به قلوب مقفول بفهمانی که فرمود ؛لايفقهو قولی!؛

و نه  مدعی فرصت چندانی برای تجديد نظر و بازگشت خواهد يافت......

عنقريب دست غيبيش بر سينه ی نامحرم خواهد کوفت!....

بگذارفاش بگويم ايها الناس ! عالم زين پس تنها تماشاگه راز خواهد بود.....

وعده الهی بس نزديک است!

اينک:

تنها برای آن دلهای آشنايی مينويسم که حس ميکنند به لحظه موعود نزديک و نزديکتر ميشويم....

برای دلهايی مينويسم که آماده خيزش نهايی هستند.......

 برای دلهايی که انتخاب نهاييشان اوست و تنها او...

ميگويم ديگرلازم نيست که زبانا ذکربگويی........ اگر او را انتخاب کنی! تو خود ذکر او ميشوی......

اما اين نکته بسيار حياتی ناگفته نماندکه:

از تکذيب بی تا مل بپرهيز!آری سعی کن بلافاصله تکذيبش نکنی!

تنها به صرف اينکه او مغاير با تمامی تصوراتی است که تا بحال در ذهن سرگشته خويش پرورانيده ای!

آخر تصورات تو همانا پوستين وارونه ای بيش نيستند! 

تکذيبش مکن تها به صرف اينکه سخنش را ورای آنچه که تا کنون آموخته ای خواهی يافت! ....

بخاطر اينکه  همسازبا اوهام  بی اساس و انديشه های حقير و قشری فرو کوفته در ذهنت نيست ... آوای حق را ناشنيده مگذار!

 انتخابگر باش و خود را به دست محبوب بسپار....... او خود به اخلاص تو بهترين پاداش را عنايت خواهد فرمود....... به شرط اينکه کسب پاداش نه دنيوی و نه اخروی انتهای انتخاب تو نباشد!

همين که وجودت خود ذکر شود......... تو به پاداش خود رسيده ای! تو ميتوانی اگر بخواهی... که:  ذکر لا اله الا الله....... را نه بر زبان که بر دل جاری سازی........

تو ميتوانی سراپا ذکر او شوی...... آری بخواه از خود حضرتش که خود فرمود:

بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را........