یا حی 

 

 

 

 پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو    از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند...

درپست قبلیم از یک برخورد نوشتم... 

دیشب تا نیمه های شب فکر میکردم... به اینکه چرا چنین جریانی برای من رخ داده... به حکمت این برخورد... به درسی که میبایست فرابگیرم و برایم هنوز کاملا آشکار نبود...

نمیدانم تا بحال برای شما نیز چنین موردی رخ داده.... گاهی تنها به صرف مطالعه تراوشات قلمی یک انسان با او حس مشترکی پیدا میکنید... حس میکنید که بعضی ازین افکار را شما نیز داشته اید...حس میکنید که بخشی از این کلام... این الفاظ را میشناسید... جایی با آن مواجه شده اید..... جایی در عمق وجودتان تارهایی دارد که با مفاهیم نهفته در دل این واژگان فرکانس مشابهی ایجاد میکنند...

ناخودآگاه سعی میکنید با صاحب آن افکار ارتباط بگیرید... اما ماحصل این تماس چیزی جز سوء تفاهمی ژرف نیست!

همیشه از خود میپرسیدم چرا و چگونه بعضی از دانندگان... به حقیقت آنچه میدانند دست نمیابند؟!

تا اینکه اخیرابه گونه ای عینی با چنین موردی روبرو شدم!

در نخستین برخورد با افکار و اندیشه های یک انسان بشدت مجذوب حقیقتی شدم که در ورای الفاظ نهان بود...... میدیدم که نویسنده بسیار به حق نزدیک شده است...

می یدیدم که  رایحه ای از باغ گلهای محمدی در کلامش (که البته کمی مغلق و به سیاق غیر معمولی بود) موج میزند... من این عطر را میشناختم... پس بیتاب شدم.... حس آشنایی عجیبی به من دست داد و نتوانستم به آسانی از این وبلاگ بگذرم...به مطالب آرشیو مراجعه کردم همه را مطالعه نمودم (و علیرغم یک نکته  که ابتدا نمیدانستم چیست و پس زمینه ذهنم را آزار میداد و اینک میدانم چه بوده) بیشتر مجذوب شدم... در واقع خاری تیز در ذهنم خلید وقتی رفتار نویسنده را مشاهده نمودم!


آیا اینان یاران حقند؟! این باغی بود که عطر کلام صاحبم را در گلهایش جستجو میکردم؟!

تصور من بر اینست که یک  مومن قبل از هر صفتی باید اخلاقی نیکو داشته باشد... و مومن نمیتواند و نباید بی ادب و بی اخلاق باشد

 و هیچ فرد با اخلاق نیکو نمیتواند ناسپاس باشد!

و نیز می پندارم هیچ مومنی حق ندارد به صرف اینکه خود را هدایت یافته  و طرف مقابل را ریاکار... دروغگو... گمراه... یا دیوانه میپندارد... به او عامدا اهانت کند!

 و رفتاری کاملا متضاد با شیوه حضرت رسول صلوات الله علیه و آله در پیش گیرد...

که حسن خلق حضرت  ایشان که اسوه انسانیتند الگوی عملی برای هر فردیست که حتی به نام خود را مسلمان میپندارد...

 و از همه بدتراینکه شخص یکتنه به قاضی رفته راضی برگردد... به دیگری تهمت فریبکار وکذاب بودن بزند و حتی همین تهمت را نیز بیان نکند بلکه از قرائن ( یعنی توهین ها و ناسزاها) بفهمی که منظور ایشان این است!!!

البته دیگرنمیگویم که: چه رسد به اینکه فرصت دفاع بدهد به کسی که اصلا تفهیم اتهام به او نشده!

دیشب تا دیر وقت فکر میکردم... چون حمله حتی حمله مجازی از جانب روحی که در او بدنبال پرتو آشنایی از یار هستی بسیار مرگبارتر از ضربات و ضرب وشتم  دشمن در دنیای واقعی است

اما نتیجه این اتفاق تلخ را امروز بس شیرین می یابم!

اینک به چند نکته مهم دست یافته ام:

نکته اینبود:

ممکن است که کلام باشد و نور آن نباشد! کلام از حق بگوید اما نور حقی که باید از بالا با آن کلام همرا ه گردد در آن دمیده نشده باشد...

زیرا کلام جسد است و نور روح..... وقتی کلام از سر منشا حقیقی خود جاری نگردد.... یعنی بواسطه های متعدد به انسان برسد و با ذهنیات او نیز در هم آمیزد...... همچنان که با ذهنیات پیشینیان... ممکن است صحیح باشد..... اما فاقد نور هدایتی است که از ابتدا همراه آن بوده است... کلام هر شخصی تنها زمانی نورانی است که درون او به نور هدایت روشن گردیده باشد... این کلامیست که ابتدا بر خود شخص اثر میگذارد و سپس مخاطب را متحول میسازد.

 اگر الفاظ و جملات صحیح باشنداما با نورشان همراه نشوند نتیجه چندانی به همراه نمی آورند!

الته میتوانند انسانی را به تفکر وادارند اما نمیتوانند او را هدایت کنند! مگر اینکه از جانب صاحب اصلی کلام نور هدایت همزمان با دریافت این بظاهر علم عنایت شود...

اینجاست که علم حقیقی عنایت شده است... وگرنه هیچ کدام ازعلوم اسلامی فی نفسه ارزش علمی ندارند... زیرا  طوطی وار آموخته میشوند...  طوطی وار فرا گرفته میشوند... و غالبا در دانندگانشان هیچ تحول مثبتی ایجاد نمیکنند... حال آنکه علم عبارتست از دانستن هر چیز همانگونه که خدا میداند یا بعبارتی دانستن هر چیز همانگونه که هست

 لذاهر انچه ما میدانیم علم نیست بلکه درست بودن یا منطبق بودن بر علم خداوند متعال  شرط است تا دانسته های ما علم  حقیقی محسوب شونداگر بتوانیم به چهار سوال در مورد موضوعی پاسخ دهیم بدان موضوع علم داریم

این چهار سوال

   حکمت یا علتهای چهار گانه هم نامیده شده اند :

     1 – علت فاعلی یا شناخت سازنده

     2 – علت مادی یا شناخت مبادی و مصالح اولیه

     3 – علت صوری یا شناخت هندسه ساخت

     4 – علت غایی یا شناخت هدف سازنده از ساخت

لذا علم میبایست همراه با شناختی ماورایی باشد تا بتواند بر علم خدا منطبق گردد... آنچه که اصطلاحا نور خوانده شده ... نوعی بینش که از سرچشمه علوم و آگاهی ها عنایت میشود.

علوم ناقص یا که  بدون نور آن فرا گرفته میشوند چون فاقد نورند بجای ارتقاء انسان گاه  سبب خود برتربینی و کبری میشوند که سبب سقوطی از آندست میشود که شیطان خود را بدان دچار کرد!

و درست اینجاست که دوگانگی در حرف و عمل بروز میکند... اینجاست که حرف زیباست اما عمل یا موجود نیست یا ناقص است و یا متضاد با خود سخن...

حتی ممکن است گوینده یا نویسنده  به اینکه در دل دغدغه حق و حقیقت را دارد صادقانه معتقد باشد! و شاید هم چنین باشد!

اما جایی این فقدان نور خود را آشکار خواهد ساخت... در برخی طرز تلقی ها... برخی قضاوتها..... بعضی ادراکات...بعضی رفتارها...

جاهایی که خود را کاملا محق می یابد در حالیکه برموضعی باطل بپا میفشارد!

با خود میگویم ایکاش نویسنده محترم آنهمه مواعظ و منابر ناب و زیبا... او که انوار فرشتگان را مشاهده میکند( و من حس میکنم که در این ادعا صادق هستند)

میتوانست درون خویشتن را نیز مشاهده کند...

چون هدف از خلقت ما رسیدن به کشف و شهود نیست...

 مومنین کسانی هستند که به یاری عقل ( که خود به  نخستین نور... نخستین مخلوق...  جایگاه اراده الهی... و واسطه خلقت کائنات مرتبط است) به خدا و رسول...و به غیب ایمان می آورند...

مومنان به  خداوند... رسالت... و ولایت...  از سوی صاحب امر یعنی از سوی محل و مجرای جریان یافتن حق نسبت به حقیقت حق معرفت حاصل مینماید ...

لذا مومن امام زمان خویش را میشناسد... به این حقیقت معرفت حاصل نموده که دری به سوی رسالت باز نیست مگر در ولایت... و این راهیست که انتهای آن حق است.

 حقیقتی که نسبی نیست... مطلق است و هر چیزی در برابر آن باطل...

مومن آوست که این حقیقت را دریافت نموده که هدف اصلی از آفرینش انسان گرفتن سبقه الهی... خداگونه شدن ... تجلیگاه و ایینه حق گردیدن.... و ...رسیدن به حضرت حق است!

این یعنی  ذره ای بتواند بینهایتی را در خود جای دهد! قطره ای که اقیانوس مواج بیکرانه ای در دلش  ماوا میگزیند!

او انسانی  است که جانشین خدا برروی این کره خاکی است...مردمک دیده ایست که در عین کوچکی به جهانی نامتناهی متصل گردیده و نامتناهی را با اتصال بدان گویی در خود جای داده است.

این ذره حقیر تنها از طریق جایگاه اراده الهی... نخستین مخلوق... که خود واسطه خلقت هستی است و اراده الهی ازطریق آن جاری میگردد... آن نور واحدی که در چهارده چهره جلوه نموده میتواند به ذاتی متصل گردد که نه ابتدایی دارد و نه انتهایی...و بدینسان آیینه حق میگردد... و خداگونه میشود!

 و پیامبران تنها بیاد آورنده این حقیقت هستند!

البته کشف و شهود و کرامتها همه و همه  عنایت هایی از جانب صاحبمان هستند که (علاوه بر بشارت و انذار در ایمان آوردن به غیب) به انسان یاری مضاعف میرسانند...

در واقع اگر به بیان تمثیل بگویم این قبیل دریافتهای شهودی نوعی ارفاق معلم در سر جلسه امتحان هستند...

 اما اصل واساس مطلب که در فطرت انسان موجود است و در عالم ذر بر آن گواه گرفته شده در این جهان بزبان عقل بیان شده

 و با چنین منبع عظیم آگاهیست که باید انسان بتواند به غیب ایمان بیاورد...

اینکه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم ع نمودند... یک پاداش است...

اینکه نور فرشتگان را به کسانی مینمایند... اینکه به گروهی از مومنین این توانایی اعطاء میشود که چهره برزخی آدمیان را مشاهده کنند... اینکه میتوان برخی شیاطین جن را دید و حتی برخی خود ابلیس را گاه حتی در میانه نماز شب میبینند....

یا حتی اینکه اگر به یک تقطه سیاه در دیوار خیره شوی ممکن است کل عالم را در آن مستغرق ببینی... تنها و تنها عنایاتی بیش نیستند!

دیدن ملکوت در همین ملک... ذکر گفتن... باز شدن چشم... اینها همه وسیله هستند نه هدف!

هدف از خلقت ما رسیدن به این نقل و نباتهای شیرین نبوده و نیست!

ایکاش نویسنده محترم آنهمه مطالب ژرف و حکیمانه میتوانستند باور کنندد که:

 ممکن است بنا بر مشیت و خواست الهی زنی!!!

آنهم نه از سنخ دینداران رسمی و متولیان آئین و شریعت و مذهب و...

بلکه از سنخ هیچ! هیچ ! به جایگاهی هدایت گردد که مردی!!! از زمره صاحبان کشف و شهود را هرگز بدان راهی نباشد!

نکته در اینجاست که این زن میداند و بلکه میبیند که هیچ است!

 ولی آن فاضل بزرگوار میگوید که هیچ است!

این فرق بین عین الیقین است با علم الیقین ... البته اگر  علم الیقینی در این میان موجود باشد!

اگر صاحب آن اندیشه های حکیمانه دمی در خود نگرد خواهد دید که این نفس اوست که چنین زنی را تکذیب میکند نه عقلش!

چرا که باور اینکه دیگری (زنی؟!) (که ما اصلا قبولش نداریم و در هیچ سطح از استانداردهای ذهنی !ما جایی ندارد) به حقیقت برسد ولی ما نرسیم... برای نفس کسی که بطور ناخودآگاه دانسته ها و داشته های خود را اعم از عقلی و شهودی  چیزی میپندارد( حال آنکه وبالی بیش نیستند) بسیار دشوار است!

حافظ چه زیبا میفرماید: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!

اینجاست که چه بسا بطور کاملا ناخودآگاه خود سد راه رسیدنمان به حقیقت میشویم... چرا که نمیتوانیم بطور کامل از میان برخیزیم...

اینجاست که منی که ابلیس خطاب شده ام در ابلیس بودنم فاقد کبر میشوم و اویی که آدمی است در انسان بودنش گرفتار کبر پنهان!

براستی که اندکی دانش چیز خطرناکیست... و دانسته های ما در برابر اقیانوس بیکران علم صاحب الامر چیست؟!...... جز  خجلت و شرمساری چه داریم؟

نکته دوم ذهنی است که تا گرفتار آنیم ره بجایی نمیبریم... زیرا این ذهن را برای زندگی در دنیا و تمشیت امور مان در این دنیا به ما بخشیده است و اسارت دائمی در فریم های این ذهن در دراز مدت سبب بازماندن از نوریست که همواره میتابد اما آیینه ای برای منعکس شدنش نمیابد...

فی الواقع کلام حق همیشه جاریست...حق در عین مطلق بودنش (که زمان در این مبحث اساسا جایی ندارد) به گونه ای زیبا و باور نکردنی با زمان نیز همپوشانی و هماهنگی دارد!

خالقی است که با مخلوقش همگام میشود... بینهایتیست که در محدودی جای میگیرد( که البته این خود نشان از توانایی قادر مطلق دارد)

 لذا کلام حق همواره جاریست و در عین حال بنا بر مصالح همان آن یا لحظه منعقد میگردد ( به قول امروزیها آپتودیت بلکه آپتوسکند! و بسیار خردتر از اینهاست )

کلام حق موجی است که در کل کائنات جاری میگردد و گیرنده ای اگر باشد همیشه میتواند این امواج را دریافت کند چون فرستنده شبانه روز و بی وقفه موج ارتباطی خود را میفرستد و آن به آن نو به نو آنرا منتشر میسازد...

حال اگر آیینه ای غماز نیست قصور از حق نیست بلکه از زنگاریست که بر این آیینه ها نشسته است...

نکته سوم اینستکه من هنوز ایشان را دوست دارم!

زیرا میاندیشد که مولایش را دوست دارد و دوست هم دارد!

اما خدشه ای در اعمال یا نیات خود دارد که سبب میشود علیرغم این محبت به خطا برود!

زیرا اگر محبت و شهود ایشان حقیقی بود بحث اخلاق حسنه به کنار... بحث حق و حقیقت و هدایت هم به کنار.... حداقل آنکه ایشان میتوانست صداقت را در گفتار من دریابد!...

و بیش از آن اگرگیرنده ای قوی داشت... موجهای این فرستنده را بدون پارازیت های شیطان دریافت میکرد...

به هر حال اینک میدانم که در مواجهه ی ما با هم درسی بسیار حیاتی برای من و عنایتی بسیار عظیم برای ایشان وجود داشته است

برای من فرصتی برای درک اینکه به جواب یک سئوال دائمی و آزار دهنده در کنه ذهنم برسم که با وجود عدالت حضرت احدیت چرا برخی شیفتگان فرزانه به جایگاه حقیقت ره نمیابند ولی ساده دلانی بظاهرمعمولی مشمول این عنایت خاصه میشوند!

درس دیگر دیگر آنکه آن یار کزوگشت سر دار بلند جرمش اینبود که...........(!!!)

ودرس سوم منی که آرزوی شهادت در رکابش را در طول عمرم در ادعیه روخوانی میکردم... حالا باید ثابت کنم که ادعا نکرده ام!

اینک باید در جهاد با شیطان با زخم زبان دوست ( و نه دشمن)شهید شوم و در خون دل خویش بغلطم و بدینسان بعهد خویش وفا کنم!

زیاد نوشتم اما هنوز ناگفته ها بسیار است...

فقط اینرا بنویسم و سپس سخن کوتاه کنم که تا زمانی که ما به جهاد با نفس خویش آنهم نه فقط بمنظور نفی هوی و هوس بلکه به منظور نفی همه منیت هایمان نپردازیم... نیروی کمکی از عالم  بالا هم اگر برسد... کاری از پیش نمیبرد...زیرا میدان جنگی نمیابد...  اگر هم جنگی بیابد میدان جنگ زرگری یا بقول امروزیها صحنه مانوری را برپا میبیند که تنها برای دلخوش کردن و فریب خویش برپا ساخته ایم!

حضرت حق به یک مولکول انتخاب ما بها میدهند... وبقیه کارها را خود بعهده میگیرند...

تنهااعلام جهاد با ماست... فرماندهی و تدارکات و کلیه مسائل با حضرت اوست...

شما را بخدا آیا این یک مولکول انتخاب اینقدر دشوار است؟!

اگر او را انتخاب کنیم... هم کلام می آید... هم نور اعطا میشود... هم خلل عقیدتی و خدشه های باطنی ما  برطرف میگردند... هم محبت ما را فرا خواهد گرفت .... و هم فلاح پاداش ما خواهد بود...

ما حیوان نیستیم! از ملک برتریم!اگرانتخابگر باشیم و حق انتخاب نهایی ما باشد!

 

 

یا حق