يا حی

 

 

 

 

        کسی که به عرصه ی ايمان گام می نهد

              (به ان مقام هستی که نهايت ارزوست)

                               به حريم حيات داخل می شود!

                                                             ( پل تيليچ)

 

 

کسانی که وبلاگ مرا ميخوانند ازسير نوشته هايم ممکن است که متوجه بسياری از تحولات درونی و برونی زندگيم شده باشند...

من در فصلی در ميانه نوشتن در اين تار نگاشت به نوعی از پيله در آمدم...

وبه گونه ای از شکوفايی  معنوی رسيدم... 

شايد ازآن پس بسياری از نکاتی که بطور مبهم تنها حسی از آنها را در خود داشتم  برايم معنا يی ملموس يافتند...

اما در اين ميان بسياری از ادراکات واحساسهای زيبایی که داشتم  محو شدند!

آری همان ادراکات مست کننده ای که از آنها بارها نوشته ام!

و فقدان آنها برای کسی که حسشان کرده باشد چه ناگوار و ترساننده مينمايد!

بجايی ميرسی که بايد تنها با چراغ عقل ببينی!

 به سطح ديگری از آزمون و سطح ديگری از آگاهی...

سطحی از شناخت که به ماهيت عقلايی اشراق در آن مرحله پی ميبری...

انگار تمامی آن  نشانه های روح فزا...

 تمامی آن عطر های خوش معنوی جز سنگ نشانه های کناره جاده نبودند!

 تو گويی  ميبايست از آن نشانه ها ی نورانی گذر کردوبه وادی ظلمات گام نهاد:

 همان جايی که آب حيات تشنه ومشتاق گلوی عطشانت را  منتظر است!

و اينک بظاهر تنها در سکوتی سنگين در ظلمات ره ميسپرم!

هر چند همواره....

 آن يار مهربان ... نازنين همراه خاموش خويش را... دليل راهم را ...

در کنار خويش سراپا غرق سکوت حس ميکنم!

و مقصد همچنان روشن و نورانی در پيش روی ماست...

 اما انگار چراغهای کناره راه  بعمد خاموشند!

سکوت او سرشار از ناگفته هاست!

 اما دل کوچک من طاقت چنين فضای سنگينی را ندارد ودر سينه بتندی ميتپد...

 ميدانم تا کلامی بر زبان آورم بی درنگ با صدای دلجويش رحيمانه پاسخم خواهد داد...

 اما!

ميدانم که او دوستتر ميدارد  من به ژرفای معنای سکوت  دست يابم...

و من در آرزوی شنيدن صدای آرامبخش و محکم او ...

همچنان بار اين سکوت را بر دوش ناتوان جانم ميکشم...

 و افتان و خيزان ره ميسپرم!

 و همچنان مسافرم...

آّه !آرزوی ظهوری ديگر در ژرفای وجودم سر بر کرده است!

آری من تشنه تجلی نورم و در عطش شناخت ميگدازم...

اما بايد تقدير خود را بپذيرم زيرا که حضرتش از من طلبی سنگين دارند!

 تمامی هستيم را ....بود و نبودم را.... مديون اويم...

 و تازه اگر تماميت بودنم را تقديمش کنم جز متاعی تکراری که هر بی سر و پايی دارد چه نثار او نموده ام؟!

اما حضرتش از من چيزی را ميطلبند که  سهل و ممتنع است...

  همه عالم را کريمانه به من ميبخشند... و مشفقانه  فقط از من ميخواهند که انسان باشم!

و انسان شدن مستلزم پذيرش بسياری از حقايقيست که در برخورد نخست بگونه ای ترساننده  نا مانوس مينمايند!

انسانيت من در گرو رهيدن از دام بسياری از بندهای تار عنکبوتی دنياست که بر دست وپای رنجور ذهن ودلم تنيده شده!

رستن از دنيا و تعلقاتش را نميگويم... 

 که رها شدن از آنها و پيروزی بر شيطان و نفس اگر چه بسيار صعب و دشوار(!!!)

 اما  بنا به مشيت و با هدايت و مدد حضرتش ميتواند برای هر مسکين مستکينی  حتی اين حقير ترين آفريده ها نيزمحقق گردد!

اما مهمتر و دشوارتر از اينها گسستن بند هاييست که محکم بر انديشه و ذهن گره ميخورند!

و نيز کنار زدن پرده هايی بس ضخيم که  سنتهای ريشه دوانيده در بدعت  و برداشت غلط از دين بر چشمها  می افکند!

هدف  نوريست که فرقانم شود!

نوری که آدمی را اززمره خوارج زمان شدن در محضر امام زمانش مصون بدارد!

دغدغه های امروزی من :

 شستن چشمانی است که بين ارزش ها و ضد ارزشها تمايزی قائل نبوده است!

و يا بغلط ارزش را ضد ارزش و ضد ارزش را ارزشی دينی تلقی مينموده است!

 

دغدغه من پذيرفتن حق به صرف حق بودن آنست!

بی خوف نار و شوق جنت!

 

دغدغه من آنستکه بتوانم :

بفهمم وبپذيرم که ظاهر ولباس دين خود دين نيست!

که درک نمايم خدا وند بسيار بزرگتر از  آنست که بوصف در آيد!

 و حق بسيار متفاوت با تمامی توهماتی است که در مورد او بمن و ما آموخته اند!

 

بپذيرم که کعبه تنها سنگ نشانيست که ره گم نشود!

و بتوانم بی هيچ دليل ظاهری به دلالت عقل و عشقی که در درون دارم بدرگاه حقيقت اعلی آن تنها تجليگاه حضرت حق سجده آورم!

و بپذيرم که گاهي مثبت بحق منفی است و منفی بحق مثبت!

بپذيرم که بسياری از برداشتهای سطحی وحتی عمقی من همه حجاب چهره جانند!

 

و بفهمم و بپذيرم که آنچه را موسی نتوانست در مواجهه با خضر درک نمايد!

 

و اين ادراک چقدر فراتر ازظرف قوه دراکه انسان حقيری چون منست!

 

و اگر ازين حس گنگ درونم در اين صفحه مجازی پرده بر ميدارم تنها از آنروست که:

 اگر ديگری چون من به اين درد مبتلا شود بداند که در دردمندی خويش تنها نيست!

 

درد حقی که اينک مظلومانه بانگ برداشته است:

 

هل من ناصرا ينصرنی؟؟؟؟؟؟؟

 

و اينست آن ندايی که عنقريب آشکارا در سراسر گيتی طنين افکن خواهد شد!

اما برای ساختن بايد کژی ها را ويران نمود!

در اين آشفته بازار دين بدنيا فروشی...

آيا ياوری هست که حاضرشود مخلصانه اين پوستين واروونه را از تن بد رآرد؟!

آيا کسی حاضرست برای تنها نماندن حق دست از دنيا نه که از آخرت خويش بشويد؟!

و دست آخر:

آيا  توان آنت هست که بخاطر خدا به جرگه دوزخيان بپيوندی؟!

***

و اينست حديث غربت حقی که غريبانه ميدرخشد!

و همچنان ماييم و موج در موج ظلمات!

 

*********

 

 

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت...

 

اگر چه باز هم يک روز ديرتر!

 ولی در زمان بی زمانی ...

با زبان بيزبانی...

 عيد فطر بر هر آنکه روزه داربود مبارک باد!