يا حی

 

 

 

اکنون زمان تغيير فرا رسيده است!

اين را هميشه بخود گفته ام...

 اما تغيير ات زندگی من همواره کندتر از آن صورت ميگرفتند که در زمانی خاص برايم ملموس باشند!

تا آنکه تجربه به من ثابت کرد که تغييرات سريعتر هم ممکن است!

شما چه می انديشيد آيا انسان هم ميتواند گونه ای از دگرديسی را تجربه کند؟

 

 حالا حس ميکنم  معنای کلام شاعری را  که سرود:

 

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

 

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم!...

 

 

 

 

 

 

  پاره پاره شدم

 و هر پاره را در گو شه ای رها کردم

پاره‌ای را در ژرف‌ترین نقطه‌ی دریاهای آزاد رها کردم

پارو زدم و دور شدم

نگاهی به پشت سر نیانداختم


پاره‌ای را در آن شهر کوچکی

که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم جا گذاشتم

نتوانستم بازگردم، کسی چه می‌داند

شاید اگر بازمی‌گشتم هم نمی‌یافتم


پاره‌ای را زیر آشنا درخت آلبالویی کاشتم

نپرسیدم که سبز شد یا نه

میوه داد یا نه


پاره‌ای را در دست دوستی عزیز فراموش کردم

وقتی خواستمش پس نداد

گویا چندان هم عزیزش نبوده‌ام

 

پاره‌ای را برای عشقی بزرگ به آتش افکندم

به خواست خودم

هیچ‌وقت پشیمان نشدم

 

به خود پیچیدم، نیست شدم

 

بعد آرام شدم، زنده شدم

و به جای هر پاره‌ام که رفت

تازه‌‌اش را خلق کردم

 

قوی‌تر، آرام‌تر

شادتر، ساکت‌تر

پخته‌تر، رنجیده‌تر

تنهاتر، خسته‌تر


Candan Erçetin

ترجمه ميرزا پيکوفسکی

 

 

 

 

 کابوس يا رويا ؟
كدام مادر شعرند ؟
پس گوش دار اي شاعر روياهاي تابستاني
رويا تمامي شعر است
 شعري كه زندگي مي شود
 كه پيش از قلم و دفتر تو
و دور از قلم و دفتر تو
زندگي كرده راه رفته و رقصيده است
رودي
 كه از سرچشمه هاي گوناگون
دور و نزديك
سيراب مي شود
 تا به بستر يگانه اي بلغزد و به راه خود برود
بي آنكه به درخت و گوزن تشنه بينديشد
 بي آنكه به دريا و باتلاق بينديشد
خوشا دريا ! و بدا باتلاق البته 


 كابوس اما
فرزند بلافصل روياست
روياي خشمگينی است
كه هراساندن دشمن را
باد به گلو مي اندازد كبراوار
و نقش مهيب بر سيما مي آفريند
تا مهيب جلوه كند
غضب كه فروكش كرد
مار ظريف از ميانه مي گريزد
شعر از رويا زاده نمي شود
هر شعر رويايي است
و ما تنها مي نويسيمش
 يعني
 شكلش را ترسيم مي كنيم
 شكل لحظه ها و حادثه هايش را
شكل حالت هايش را
تا چه مايه توانايي
در انگشت نگار گرمان باشد
 يا چه مايه ناتوانی


بر اين اساس
شعر هنگامي روياست كه نگاشته نشده است
 و رويا هنگامي شعرست كه نگارش يافته است
ورد نه باد هوا خواهد بود
 و نيكو نگاشته شود
و نيكو نگاشتن شعر
تعبير خوش رويا را با خود دارد
و تعبير بد
 آنكه بدنگارش يافته است


 ديگر اينكه شعر رويايي است
 كه ديدنش را به خفتن نيازي نيست
بيدار بيدار!

 
از اتاق به ايوان مي آيي
 با دمپايي
و خواب مي بيني
 از پله سرازير مي شوي
در حياط
از كنار حوض كوچك مي گذري
و در مي گشايي
 در مي گشايي خندان


 بر مهماني كه در نكوبيده است
 و پيامي نداده بوده است
 و تومنظرش بوده اي
و او آمده است
 و تو مي داني كه درست آمده است
 شانه به شانه او بر مي گردي
 در ايوان مي نشينيد
و چاي مي نوشيد
با برگ ريحان و جوانه نارنج
 و او راز جهان را
در فنجاني


 بر توي مي گشايد
فنجاني به كوچكي واژه اي
كه همه درياها و توفان ها را
 در خود جاي مي دهد
عقيقي سيال و بي قرار
 كه همه رودخانه هاي جهان در آن جاري است
 با رگه هاي در همخون و سبزينه و كهربا
 و تمامي جلال الدين ها
تمامي عترت خود را در آن سرنگون كرده اند
تا به چنگ چنگيزيان نيفتند
و خود از ميانه
به دره هاي تقدير تاخته اند
 تا وحشت را هميشه
به خيمه گاه خصم
بيدار دارند


شعر از رويا زاده نمي شود
شعر رويايي است
كه هرگز به خواب نمي رود!

 

 

منوچهر آتشی