بسمک المعشوق ای عاشقترين!

 

عاشق و معشوق ای عشق آفرين...

 

 ***

 

( ياعلی گفتيم و عشق آغاز شد!....)

 

 عاشق بودن يا نبودن!

 

 

عاشق نشويد اگر توانيد!

تادر غم عاشقی نمانيد!

 

اين عشق به اختيار کس نيست!

دانم که همين قدر بدانيد!

 

هرگز نبريد نام عاشق!

تا دفتر عشق بر نخوانيد!

 

آب رخ عاشقان مريزيد!

تا آب ز چشمخود نرانيد!

 

معشوقه وفای کس نجويد!

هرچند زديده خون چکانيد!

 

اين است رضای او که اکنون!

بر روی زمين يکی نمانيد!

 

اين است سخن که گفته آمد

گر نيست درست بر مخوانيد!

 

بسيار جفا کشيد آخر

او را به مراد او رسانيد!

 

اين است نصيحت سنايی:

عاشق نشويد اگر توانيد!!!

 

 ***

 

 بودن يا نبودن؟

 

 

هملت: بودن يا نبودن؟ مسئله اين است!

آيا شريف‌تر آن‌ست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شويم و يا آن‌که سلاح نبرد به‌دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگيم تا آن ناگواری‌ها را از ميان برداريم؟

 مردن... خفتن... همين و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام ديگر را كه طبيعت بر جسم ما مستولی می‌كند پايان بخشد، غايتی است كه بايستی البته آرزومند آن بود.

 مردن... خفتن... خفتن، و شايد خواب ديدن... آه، مانع همين جاست.

 در آن زمان که اين کالبد خاکی را به‌دور انداخته باشيم، در آن خواب‌مرگ، شايد رؤياهای ناگواری ببينيم!

ترس از همين رؤياهاست که ما را به تأمل وامی‌دارد و همين‌گونه ملاحظات است که عمر مصيبت و سختی را اين‌قدر طولانی می‌کند. زيرا اگر شخص يقين داشته باشد كه با يك خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده كند.
کيست که در مقابل لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ‌های ديوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقير‌هايی که لايقان صبور از دست نالايقان می‌‌بينند، تن به تحمل در دهد؟ کيست که حاضر به بردن اين بارها باشد، و بخواهد که در زير فشار زندگانی پرملال پيوسته ناله و شکايت کند و عرق بريزد؟

همانا بيم از ماورای مرگ، آن سرزمين نامکشوفی که از سرحدش هيچ مسافری برنمی‌گردد شخص را حيران و اراده‌ی او را سست می‌کند، و ما را وامی‌دارد تا همه رنج‌هايی را که در حال کنونی داريم تحمل نماييم و خود را به‌ميان مشقاتی که از حد و نوع ان بی‌خبر هستيم پرتاب نکنيم!

 آری تفكر و تعقل همه‌ی ما را ترسو و جبان می‌كند، عزم و اراده، هر زمان كه با افكار احتياط آميز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می‌دهد، خيالات بسيار بلند، به ملاحظه‌ی همين مراتب، از سير و جريان طبيعی خود باز می‌مانند و به مرحله‌ی عمل نمی‌رسند و از ميان می‌روند... خاموش!... افيليای زيبا!...


هملت: ای پری هر وقت دعا می‌کنی گناهان مرا نيز به‌خاطر داشته باش، و برای من هم طلب آمرزش بکن.


افيليا: قربان، مزاج شريفتان در اين چند روزه چگونه بوده است؟
هملت: با کمال خاکساری از شما تشکر می‌کنم. خوب، خوب، خوب.
افيليا: قربان من هدايا و يادگاری‌هايی از شما گرفته‌ام که مدت مديدی است می‌خواستم به شما پس بدهم. حالا استدعا دارم آن‌ها را از من پس بگيريد.
هملت: نه، من هرگز چيزی به‌شما نداده‌ام.
افيليا: قربان! خوب می‌دانم داده‌ايد، و در حين بخشيدن آن‌ها سخنانی چنان شيرين و دل‌پذير گفتيد که آن هدايا را بسی در نظر من عزيزتر و گران‌بهاتر کرد.

ولی چون حالا موضوع آن گفته‌ها از ميان رفته است خواهش می‌کنم هدايا را از من پس بگيريد.

 وقتی که بخشنده‌گان نامهربان گردند هدايا در چشم شخص بلند همت پست و ناچيز می‌شود.

 بفرماييد قربان!

*

 

بلاخره چی؟! عاشق بودن يا نبودن؟

 

 بودن؟! شهامتش رو داری؟!

 

 

... يا علی!...

 

 

 

 

و اينچنين ليلی آغاز شد...

 

خدا مشتي خاك را برگرفت. مي‌خواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد، و ليلي پيش از آنكه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني‌ست كه ليلي عشق مي‌ورزد. ليلي بايد عاشق باشد زيرا خداوند در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق مي‌شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق.
و هر كه عاشق‌تر آمد، نزديك‌تر است. پس، نزديك‌تر آييد. نزديك‌تر.
عشق، كمند من است. كمندي كه شما را پيش من مي‌آورد كمندم را بگيريد.
و ليلي كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، گفتگوست، گفتگو با من با من گفتگو كنيد.
و ليلي تمام كلمه‌هايش را به خدا داد. ليلي هم‌صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است كه مشتي خاكم را به نور بدل مي‌كند، و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده كن. شيطان غرور داشت، سجده نكرد.
گفت، من از آتشم و ليلي از گل است.
خدا گفت: سجده كن، زيرا من چيزي مي‌خواهم، من چيزي مي‌دانم كه تو نمي‌داني.
شيطان سجده نكرد، سركشي كرده و رانده شد و كينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد كه ليلي را بي‌آبرو كند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد، اما گفت: نمي‌تواني، هرگز نمي‌تواني ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي‌اش را نمي‌تواني، حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي‌داند ليلي همان است كه از فرشته‌ها بلاتر مي‌رود، پس مي‌كوشد بال ليلي را زخمي كند عمري است كه شيطان گرداگر ليلي مي‌گردد، دست‌هايش پر از حقارت و وسوسه است او بدنامي ليلي را مي‌خواهد بهانه بودنش تنها همين است مي‌خواهد قصه ليلي را به بي‌راهه كشد. نام ليلي رنج شيطان است. شيطان از شيوع ليلي مي‌ترسد ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.