يا حی

 

 

سلام بر تو ای جنون که ميدهی فراريم

از اين حصار دلشكن به جاده مي سپاریم!

 

 

 

 

 اين حکايت من و تو هم حکايت غريبيست نازنين!

 

 

كهربا

 

 من نه خود مي روم ، او مرا مي كشد 

 كاه سرگشته را كهربا مي كشد!

 

 چون گريبان ز چنگش رها مي كنم 

 دامنم را به قهر از قفا مي كشد!

 

 دست و پا مي زنم مي ربايد سرم 

 سر رها مي كنم دست و پا مي كشد!

 

 گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا 

 گفت اگر واگذارم وفا مي كشد!

 

 گفتم اين گوش تو خفته زير زبان 

 حرف ناگفته را از خفا مي كشد !

 

 گفت از آن پيش تر اين مشام نهان 

 بوي انديشه را در هوا مي كشد!

 

 لذت نان شدن زير دندان او 

 گندمم را سوي آسيا مي كشد!

 

 سايه ي او شدم چون گريزم ازو ؟

 در پي اش مي روم تا كجا مي كشد؟!...

 

ه -الف سايه

 

*

 

گل رويا

 

تو را می خواهم ای ديرينه دلخواه!

که با ناز گل رويا شکفتی

به هر زيبا که دل بستم تو بودی

که خود را در رخ او می نهفتی!

 

نازنین!

هیچوقت نتونستم از چشمات بنویسم! هر وقت خواستم از نگاهت یاد کنم هجوم بی امان اشک کورم کرد! موجی از پس موج دیگه... و چشمام سوختند و بغضم امان نداد... امشب دوباره تصمیم گرفتم عزمم رو جزم کنم و بنشینم پای این کیبورد بی احساس و از غزل نگاهت بنویسم... اگه بتونم!

ميبينی ؟ بازم اشکام دارن راه نگاهمو میبندن... نمیدونم چرا نمیتونم... هيچوقت نتونستم! اما امشب بايد بنويسم! امشب بايد اين شعر ناسروده رو به رشته تحرير در بيارم!

نازنينم... چقدردلم میخواد بنویسم از اون لحظه  که هق هق آرامت سکوت شب رو ميشکست و اشک توی چشمای قشنگت حلقه زده بود... از لحظه ای که من نشسته بودم و گریه میکردم و نمیدونم تو مثل یه خیال دلپذیر از کدامين رويای هستی اومدی وایستادی  پشت سرم ... اشکای من جاری بودن و تو... تو نيز میگریستی! ... چقدر گریه کردیم با هم؟؟؟  زمانی به بلندای ابدیت....

گریه میکردیم...من و تو... با هم... در سکوت محض...سکوتی که هق هق آرامی درنبض آرامشش می تپيد...

و ما برای حسین حماسه مظلوم تاريخ انسان... تجسم مظلوميت حق که یاد مظلومیت نگاه آخرش به خیمه گاه سوخته... بعداز گذشت قرنها جلوی چشمای غرق اشکمه و  در سینه سوزانم چنگ میزنه و قلمبو خراش میده... گريستيم...

نمیدیدمت اما حضورت محسوس بود با همه روحم حس میکردم تورو و اون اشکهای قشنگت رو که مثل مروارید غلطان روی گونه های نورانیت میدویدند...

و من و تو گریستیم... گریستیم... در لحظه ای به بلندای  ابدیت باهم گریه کردیم!

حالا هم دارم اشک میریزم... یاد خودت به تنهایی کافیه که آتش به خرمن وجودم بزنه... چه رسد به یاد اشکای مظلومانه ات در سوگ خون خدا...

محبوبم چشمای تو همیشه برام یه راز بودن...آی  خدا!....مگه میشه کل کائنات توی یک جفت چشم سیاه خلاصه بشن؟!

چه رویایی بود اون شبی که سرخسته ام رو بر سینه ات گذاشتم و گریه کردم! همون شب که چشمات دو اقیانوس مواج سیاه بودن که موجای اشک تا کرانه پلکها میآمدن و سر به ساحل مژه های بلندت میکوبیدن و بر میگشتن!

و تو برای من گریه میکردی! آه آه نازنين؛  دل و جانم بفدای توآخه مگه من کی بودم يا کی هستم که تو با من همراه من و در غم من  گريه کنی؟!

منی که میخواستم ازت فرار کنم... از بس عظمت داشتی... هراس داشتم... عشق  و خوف... منی که دیوونه شده بودم...و دنیا منو احاطه کرده بود...و چه کودکانه از رها کردنش میترسیدم!... منی که هزاران شیطان پنجه های سیاهشونو به سمت  قلبم نشونه گرفته بودن و من مثل یه گنجشک بارون خورده خیس و ترسان و لرزان پناه آوردم به سایه سار سینه دریایی تو....

و تو آغوش پر مهرتوبر من گشودی و اونوقت بود که من شکسته بال وپر؛ من شکسته دل توی دستای گرم و حیاتبخش تو جانی دوباره گرفتم!

و دل به دریا زدم...سرم رو با شرم از روی سینه پر عطوفتت برداشتم و توی چشمات نگاه کردم...خدایا چه دیدم؟! دریا ؛آتش؛ نور؛ هستی؛ عظمت.....و اشک... موج در موج اشک...

و اون زمان بود که برای هزارمین بار عاشقت شدم... کی میگه عشق فقط یه بار اتفاق میافته... عشق یه رونده... یه تکراره... یه سیر صعودیه... عشق پر شدن فضای خالی وجودیه که هر لحظه سرشارتر میشه... نه تنها از عشق که از معشوق....

آره نازنينم اگرچه ادعای وحشتناک بزرگيه... اما بگذار اعتراف کنم که من عاشق توام اگرچه هرگز لایقت نبوده و نیستم!...که هيچکس ديگر هم نيست!

 اما من اينقدر کوچکم که حتی لیاقت بر لب جاری کردن اسم عزیزت رو هم ندارم...

ولی نازنينم اگه تو دوست داری یه مهره بدلی رو  توی ردیف مروارید های غلطانت داشته باشی من کیم که حرفی داشته باشم؟!

من که از راز اشک و لبخندت جز موج عشقت چیزی سرم نشده کیم که به انتخابت خرده بگیرم؟!

گفتم لبخند...

لبخند چشم تو!

 

(( تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست؛     وین حیات عزیز و گرانبهاست؛ لبخند چشم توست!     هر چند با تبسم شیرینت آن چنان ؛از خویش می روم؛ که نمی بینمش درست!     لبخند چشم تو...در چشم من ؛ وجود خدا را آواز می دهد!     در جسم من تمامی روح حیات را؛ پرواز می دهد!      جان مرا که دوریت از من گرفته است ؛ شیرین و خوش ؛     دوباره به من باز می دهد...))

 

یادت میاد اون شبی که پشت پلکای بسته ام اومدی ونشستی... همون شب که نه خواب بود و نه رویا... چشمامو بستم وتورو دیدم مثل همیشه سپید پوش و درخشان  با نگاه پر از عطوفتی که ناگهان مثل آهنربا براده آهن کوچک نگاهمو غرق جذبه لبخندش کرد!

آی خدا... خدا...خدایم... چشمای تو اونشب پر از لبخند بود! خنده مهر آمیزی که مثل الماس میدرخشید و سراپای روح سرما زده منو گرم کرد!

تو خندیدی و هزاران باغ  رويا برویم در گشودن... تو خندیدی و هزاران کبوترآرزو در آسمونم به پرواز در اومدن... تو خندیدی و من از آستانه چشمت به بهشت خدا وارد شدم! نه بهشت که از قبل حاضربود! تو خنديدی و من از پنجره باز نگاهت به بيکرانه های عشق؛ به خدا رسيدم!

حالا یاد نگاهت اشکت لبخندت...... عشقت و محبتت همدم شبای تنهایی منه

گرچه با یاد چشمای تو هرگز اون تنهایی ژرف استخوانسوز رو در روحم حس نکردم  و اگر غمی بوده فقط اندوه بی همدلی وبی همزبونی بوده در این دنیا و در حد دنیا...

فدای نگاهت بشم ... از کدوم خاطره تو یاد کنم؟! من که نسیم تمام خاطرات عشقم با عطرنگاه تو آمیخته... از عطر مست کننده کدوم خاطره بنویسم محبوبم؟!

اشک اشک بازم اشک... اینجا دریایی شده با یاد تو... نه دیگه اشک مجالم نمیده عشق من! که بیش ازین بنویسم!

فقط ازت تمنا ميکنم :

 محبوبم... نازنینم... دوست ترينم...با وفای مهربانم...هیچوقت! هيچوقت! نگاهتو از من باز پس مگیر!

 

 

گريه سيب

شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آويخته بود
 من در اين خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ريخته بود
 ناگهان حس كردم
كه كسي
 آنجا بيرون در باغ
در پس پنجره ام مي گريد
صبحگاهان شبنم
 مي چكيد از گل سيب...

 

 

م-آزاد