یا حی

 

 

دريغا

اول حرفی که در لوح محفوظ پيدا آمد

لفظ محبت بود

پس نقطه ب با نقطه نون

متصل شد و محنت پديدار گشت...

 

 

 

"خسته از رکود،رخوت،سستی

بیزار و دلگیر از زمان و مکان

در آرزوی رهایی از رنگ

و چشم انتظار وصل

و سوزان در لحظه های انتظار..."

 

................

 

"...شب است و خورشیدی نیست و او منتظر خورشید است و گرمای او

 

زیرا او با این تابش سبک می شود

زیرا او با این تابش از خود بی خود می شود

زیرا او با همین تابش...

 مست و دست افشان به دیدار یار می رود

 

و....آنگاه وصل... رويای شيرين وصال!...

 

 روز می شود

و او همچنان چشم انتظار خورشید است...

اما دريغ که ابرهای تيره نمی گذارند اشعه سوزان عشق او را در بر گيرد!

 

 این پرده سیاه همیشه گریان ،چهره خورشید را پوشانده است تا نبیند و نبینندش!

چه چیز را نبیند؟

 

هر چه نادیدنی است!

  که نادیدنیها روی زمین بسیارند!

 

 گرچه حتی سياه ترين ابرها نيز نمی تواند مدت زیادی  خورشید را پنهان دارند

 

از زمين وآنچه واقعیت است!

 

آری...

 

زیرا نمی توانند مدت زیادی در برابر جریان سیل آسای گرمای او

 طاقت بیاورند!

 

  عاقبت...

 

اينک ابرها کنار رفته از هم  گسسته اند...!

 

واولین اشعه خورشيدش به اومی رسد!

 

آه!!!

این سبکی، این بی وزنی!

 این در خلاء بودن بر روی زمین و در جاذبه!

 

آه... آه...که چه لذت بخش و شیرین است!

و اين آفتاب است که می تابد!

 

آری اينک خورشيد نور می افشاند!

 

 و او خسته از همه در آرزوی پرواز می سوزد!

 

وبناگاه حسی عجيب...

آنچنان سبک ميشود که جاذبه برايش بی معنا ميشود!

و

 شروع ميکند به بالا رفتن

به عروج ، به از فرش به عرش رسیدن!

 و زمین از او دور می شود !

دور و دورتر....

و خورشید به او نزدیک

نزديک و نزديکتر!

آه 

 زمین از دور چه زیبا است!

 

او بالا ميرود ، بالا تر و ...

ناگهان...

 در آن فضای بيکران...

 

 هزاران هزار... ذره...

 

 قطره های ناچيز سرگردانی چون ِخود را مشاهده ميکند!

 

درکی سريع و مکاشفه ای دردناک!!!!!!!!!!

 

و ناگهان می فهمد که او خود نيز...

 

 یکی از ذرات سربی رنگ همان ابرهایی تيره ای است

 که صبحدم روی خورشیدش را می گرفتند!!!

و مانع از رسيدن درخشش انوار بيدريغ او

 به گستره اقيانوس .... به پهنه زمين...

به ذره های کوچک ؛ قطره های چشم انتظار... ميشدند!!!

 

آه...آه که او چقدر  ازاين ابرها و ذراتشان بیزار بود !!!

چقدر!!!

 

قطره بيچاره!!!

 

ذره ناچيز!!!

 

تاب این درک ِدردناک را نیاورد!

 

آری

 آرزوی هبوط کرد...

هبوطی ديگر ... خودخواسته... هبوطی بر زمین...

 

 چنين بود سرنوشت او...

 

 قطره پيشتر زين در حسرت عروج و اکنون در آرزوی هبوط... "

 

 

 

 

 

 تو خود حجاب خودی حافظ..........