یا حی


The Temple of

Truth

 

..." Is there no man that will draw my veil and look upon my face, lo! it is very fair? Unto him who draws my veil shall I be, and peace will I give him, and sweet children of knowledge and good works."

..." Though all those who seek alter thee desire thee, behold! Virgin art thou, and Virgin shalt thou go till Time be done. No man is there born of woman who may draw thy veil and live, nor shall be. By Death only can thy veil be drawn, oh Truth!"...

    

  "She" - H.Rider Hagard   

 

*

 معبد حقیقت

خطوط هیروگلیف به گونه ای عمیق برسطح سنگ حجاری شده بود... بر آن چنین نقش بسته بود:

"... صدایی پرسید: پس آیا هیچ انسانی نیست که حجاب از چهره من کنار زند و بر روی من نظاره کند؟ آیا این رخسار بسی زیبا نیست؟!  من هر آنکه را که حجاب از رخم بسویی زند و درچهره ام نظاره کند صلح وسعادت عطا خواهم کرد و حیات او را سرشار خواهم ساخت از دانایی و نیکویی!

پس آنگاه خروشی برآمد : آنان که تو را می جویند، در آغوش کشیدنت را خواهانند! تو باکره ای و باید که همواره بکر بمانی تا زمان معهود فرا رسد. از مادر زاده نشده آنکس که حجاب تو را کنار زند و زنده بماند. تنها با مرگشان است که حجاب تو را توانند کنار زدن ای حقیقت!

وحقیقت دستها را گشود وبه تلخی گریست!... چه آنها که او را می جستند نمی یافتندشوهرگز رو در رو نظر بر رخسارش نمی افکندند!"

  

برگرفته از رمان ملکه آتش اثر اچ رایدر هاگارد

 

 ***

 

مرگ حقیقت

              به کسانی که این روزها می میرند...

 

... گفتم خدایا این گرُگان را چگونه به شبانی خلق فرستاده ای؟! اگر به ایشان مهلت دهی هرآینه همه بندگان پاک ترا گمراه و  پاره پاره خواهند کرد! اینان هیچ شرم نتوانند کرد و گفتم پروردگارا این کافران را هلاک کن و از آن ها دیّاری بر زمین باقی مگذار!  خدا گفت: ای مرد نجار بلندتر بگو که تو پیر شده ای و صدایت بس ضعیف.  گفتم خداوندا  پیر شده ایم و با هم حقیقت را دیده ایم. خدا گفت ای مرد نجار در حق ایشان نفربن کن که این قوم از کثرت ظلم و گناه عاقبت غرقه ی دریا شوند گفتم خدایا تو در این بیابان جز این درخت چیزی بینی یا جز اشک آبی به نظر آری ؟  

خدا گفت:

   از چشم  مردم اشک چندان روانه سازم که دریا به نظر کوچک نماید و از آه سینه های سوخته طوفان فرو فرستم چندان که موج ها در میان آید و یک تن از اینان باقی نماند!

            و خدا چنان خواهد کرد که گفت! ...

              *

                 چند هزار سال پیش بود....

هرچه بود هیچ چیز آن چنان نبود که هست. من زیر گَوَن خشکی در ناسوت نشسته بودم. در گوشه ای از زمین . زمین بیابان بود و بیابان همه ی زمین. هوا خشک بود و جهان تاریک. در ازل فقط تاریکی بود. ازل جایی بود مثل زهدان. ما را از نور به تاریکی آورده بودند. در سیاهی رها شده بودیم.  چشم های ما به تاریکی عادت نداشت. همه جا تاریک بود.

 جنگ بود. جنگ نور و تاریکی. زمین در تسخیر شمشیر بود. معجزه نشانه ی صدق گفتار. آدم هنوز کودک بود و بازیگوش به آوازی فریفته می شد. به بانگ غول راه می برد. آن زمان ، خدا بر سر ذوق بود . فرشتگان میان خدا و آدم در آمد و شد. عصر رسولان بود. کاتبان مقدس، کاهنان پیر. چوپانی، مشغله رسولان بود. کودک، گوسفند بود و جهان پر از گرگ.

نام من هر نامی می توانست باشد نوح یا زال.

من اما چوپان نبودم.نجار بودم و می خواستم نجار بمانم. چوب را می شناختم و میخ را. می دانستم که چوب را نسبتی است با آدم. با چوب سخن می گفتم. بیش تر چوبه ی دار می ساختم و صلیب. گاهی گهواره می ساختم. آن زمان  آدم کودکی می کرد. مردمان چوبه ی دار را بیشتر می پسندیدند.

هزاران سال پیش خدا بر جهان حکومت می کرد. آن خدا وکالت نمی داد و نیابت نمی گرفت. خود زمام کار را به دست داشت. اوکسی بود که هرگز فریب نمی خورد. قاهر بود وآنگاه که در غضب می شد معلق می کرد. مو از ماست می کشید. دستی همیشه برای کوفتن داشت. گاهی از آن بالا سنگ فرو می بارید. گاه زمین را  وا می داشت تا بلرزد. و زمین سخت می لرزید. خدا فریاد می آفرید و آسمان از ترس خروش بر می داشت. آسمان گاه سرسام می گرفت. زمین هنوز باکره بود و هوا پاک.

 نفرین معجزه می کرد. مردم بیشتر از ترس می مردند. ترس بزرگترین باور آنان بود.

  من زیر گَوَن خشکی نشسته بودم در ناسوت. باد می وزید. باد ِ بازیگوش با موهایم بازی می کرد. در گوشم زمزمه می کرد. ریش هایم بلند و سپید بود.  تا زانوهام می رسید. من پیر بودم. پیر و سپید موی.

 مردم از من در هراس بودند. از عمر درازم و از سپیدی موهام. از این که با باد نسبتی داشتم. از عمر من چند هزار سال گذشته بود؟

خدا تنها بود و من تنها. ما هر دو در تنهایی عظیم خود گرفتار بودیم. باد از زبان خدا با من سخن می گفت. میان خدا و من باد در کار بود. من خاموش بودم. دلم کلمه می خواست  سخن گفتن نمی توانستم. چه کسی با من نجوا کرده بود جز باد؟ مردم از نجوای من و باد در هراس بودند.

ناسوت بود. من همچنان زیر گَوَن خشکی نشسته بودم. چشم دوخته بودم به دور ها. جهان کویری بود. هرچه بود سراب بود. منتظر باران نبودم. خاک بر خاک بود. خاک خشک بود. خاک با آب بیگانه بود. آب و آتش نبود. باد بود و خاک بود.

 هیچ چیزی جفت نبود. حقیقت تنها بود. همه چیز طاق بود. من نجاری بودم که هیچ در فکرم ساختن کشتی نبود .

 زیر گون نشسته بودم. من چشم دوخته بودم به جایی که باید کسی می آمد.

زنی  شاید. زنی که با درخت نجوا کند. تا درخت جوانی کند. زن دست دراز کند و درخت سر پیش آرد.  ناشکیبی درخت بود یا بازیگوشی باد؟ شاید خدا بود. شاید آن زن مریم بود. مریم دلش می خواست بخوابد. مرد را می خواست. مرد درخت بود. درخت خدا بود و خدا فرشته شده بود.

 گفت نترس ای مریم! ومریم نترسید...

باد آن روز باید از شمال وزیده باشد تا زن آبستن شود. زن چند سال آبستن باشد خوب است؟ مراد آدمی یا به چهل برآید یا به هفت. زن هفت سال به درد نشست. هفت سال رنج کشید و رنج شیار شد از میان گونه هاش. سپیدی خط کشید از فرق موهایش. زن پیر شد. 

من فریاد زدم  مریم ، نزا. نزا که فرزندت را بر دار کشند.

صدایم را نمی شنید. مریم هزاران سال از من دور بود. باد نبود. هیچ نبود.

زن زایید. زن مریم بود اما آن نخستزاده ، عیسای ناصری نبود. عصر کاهنان بود و چوپانان دروغ گو. چوپان گرگ بود. دست های پیلاطوس پاک بود. پیلاطوس رنج می کشید. گریه هم می کرد . آن نخستزاده می توانست حسنک وزیر باشد، اما حسنک هم نبود. بزرگ بود. گرچه حسنک هم به عهد خود بزرگ بود.

او را با درخت و خاک پیوند بود با دریا و باد شمال. خاک نم داشت. چهار عنصر در کار بودند. یقین داشتم که باران خواهد آمد. چنان که از زمین چشمه بجوشد و موج کف زند و آب همه چیز را در خود غرقه کند. کشتی باید ساخت . رویا یا کابوس دریا مرد نجار را وسوسه ی می کرد.  

 آن نخستزاده حقیقت نام داشت. حقیقت بزرگ شد. جوانی می کرد و دل می داد. حقیقت نان از قِبل رنج می خورد. حقیقت رویا داشت و درس می خواند.  حقیقت با چشمانش می خندید. حقیقت طاق نبود حقیقت برادری داشت.  ـ کشتی باید ساخت و از هر حقیقت جفتی گرد کرد ـ  حقیقت دشمن داشت. دشمن حقیقت یکی بود که بو سهل نام داشت و... نام خواهد داشت...

 " این بوسهل مردى امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتى درطبع وى مؤکد شد و بآن شرارت دلسوزى نداشت ".

در آن عهد خلیفه به بغداد نبود. خلیفة بالله هم نبود. اما خلیفه ای بود. همیشه خلیفه ای هست. خلیفه ای سخت قاهر. این خلیفه را هم تاب حقیقت نبود. پیشتر ها می گفت گاهی خواب حقیقت می بینم. این روزها اما حقیقت را سخت دشمن می داشت. گاهی آن را تازیانه می زد. حقیقت اما با دهان بسته فریاد می زد. حقیقت را بر تخت آهنین استوار کردند و بر زبانش دهان بند زدند تا شوری بزرگ بر پا نشود. باد در گوشم زمزمه می کند: شوری عظیم خواهد افتاد. مرا با باد نسبتی است. باد میان من و خدا در کار است.

" و خواست که شوری بزرگ بپا شود".

 بعد حتما ً کسی چیزی خواهد نوشت.

"فصلى خواهم نبشت، در ابتداى این حال بر دار کردن این مرد " .

 حقیقت را به تخت آهنین برکشیدند. شاید نمی خواستند حقیقت بر فراز بمیرد. و بو سهل ندانست حقیقت در بند هم حقیقت است و نشسته هم بر فراز است.

  یکی گفت ، یکی که هیچ نام دارد  و با هیچ نسبت دارد. کسی که هیچ مهم نیست. یکی که کسی نیست و هرگز در تاریخ نمی ماند. آن یک گفت:

 " بدین خلیفه خرف شده بباید نبشت انگشت در کرده‌ام، در همه جهان و قرمطى میجویم و آنچه یافته آمد و درست گردد بر دار میکشم " 

حقیقت را به خلیفه گفته بودند. خلیفه گفت جانش بستانید.  حقیقت را برسریری از آهن خام  نشاندند. با زنجیری گران که راه باز می کرد میان گوشت و خون  و شیار می کشید از میان دست ها و پاها.  آندم

 " سر و روی او را بدان بپوشانیدند، پس آواز دادند که بدو، دم نزد، و از ایشان نیندیشید، هر کس گفتند: "شرم ندارید، مردی را که می‌کشید و بدار چنین می برید؟".

 بوسهل گفت: "حجت بزرگتر از این که مرد قرمطى است؟! "

 حقیقت قرمطی بود؟!!!

 خلیفه گفت جانش بستانید!

 فرزند مریم را برتخت به صلیب کشیدند. برشکمش سنگ گذاشتند. بر دهانش بند زدند. مباد آنکه خدایی باشد در این نزدیکی. خدایی حتی نیم مرده که فریاد در گلو شکسته حقیقت بیدارش کند! حقیقت می خواست جان بدهد. حقیقت جان نداشت اما فکر می کرد...فکر... فکر: حق تنهاست! حق با حقیقت بود ! حق تنها بود... وحقیقت تنها...خدا تنها بود!...

راستی آیا ما دیر به دنیا آمده بودیم یا  حقیقت زود مرده بود ؟کسی ناله می کرد کسی که زن نبود. اگر بود مریم نبود...

باد می وزد. باد در خرمن گیسوی ِ بریده زنان می افتد. طوفان خواهد شد. نفرت معجزه خواهد کرد! 

در زیر گَوَن در اندیشه بارانی از سنگ یا طوفان بودم. طوفانی سخت ویران گر. طوفانی که همه جا را دریا کند. و دریا را به آسمان برساند و زمین را از این همه سیاهکاری وا رهاند.

 

             کسی هست و فصلی خواهد نبشت ...

 

                  برگرفته  از اثر آ- رضازاده