زندگی یا شعر؟

براستی این غزلیات روزمره ی بودن این تصویرهای ناسروده ی حیات چیستند؟...

چه بودن بی ادعایی دارند این ترنم های بی وقفه ی هستی 

 این شعرهای آشنای زندگی : همانی که غزل های ناسروده بسیاری دارد ؟

گویی همه چیز بین غزل و زندگی در مرحله تصویر های نا نوشته قرار دارد!

همین که نوشته شوند شعر می شوند...

 

*

 

سروده ای از شاعری معاصر

برگرفته از سفرهای شبانه ی او در بازگشت از کار به خانه

*

 

شب پیاده می شود، ما سوار می شویم

 سوت می کشد قطار رهسپار می شویم

 کودک و جوان و پیر، دزد و کاسب و دبیر

 با همیم و هم مسیر، هم قطار می شویم

 می رود قطار و ما ، می رویم توی فکر

 کی شکوفه می دهیم؟ کی بهار می شویم

 من شکسته در کلاس ، تو تپیده در کویر

 هر دو خسته و اسیر، گرم کار می شویم

 گاه دشمن همیم ، با تمام دوستی

 گاه روبروی هم ، چوب دار می شویم

 گاه دوست می شویم با تمام دشمنی

 درد و داغ خویش را سوگوار می شویم

 عصر کنج ایستگاه ، دست خالی و عبوس

  باز از نگاه هم ، شرمسار می شویم

ما ، من و تو، بی قرار، دیر می کند قطار

 انتظار می کشیم ، انتظار می شویم

*

 

 ما کدام مردمیم ، ما که در خزان زرد

 در  فضای سبز  خوابها  بهارمی شویم! ...