سلام

برای نوشتن کلام یاری نمیکند.

کلیشه ها و گفتارهای زیبا و آهنگین همچون روسپیان بی آبرو دلمرا بهم می زنند!

واژ های فریبنده و شعر گونه... نثرهای ادبی و تکراری ... اه

از بس مستعمل و تهی از معنا و مفهوم گشته اند

 به استفراغ قلم بر کاغذ و ذهن بر نوشتار می مانند!

آه... آه... آه!

آخرچگونه اینهمه درد را

اینهمه خواستن را

اینهمه سوز را

با چنین کلمات و جملات هزاران دست گشته

هزاران بار دستمالی شده

هزاران بار رنگ و لعاب لزج ریا و خود فریبی و دیگر فریبی به تن مالیده

بیان کنم؟!

گره دردناک بغض دیوانه ام میکند...

 گریه اما نمی آید

افسوس!

گریه هم از خاطرم رفته

اشکهایم خشکیده اند

هق هقی نیست ولو هق هقی تلخ

 تا بغض را بگشاید

تا درد را اندکی تسکین گردد...

افسوس افسوس!

من که جامه ای میخواستم بپوشانم بر قامت رسای اندیشه های گنگ و دست نیافتنی 

جامه ای با تار و پودی از پاکی و صداقت

نقش و نگاری از عشق و مهربانی

چیزی جز ژنده پاره های سبکسرانه روسپیان فقیر نیافتم!

دریغ و درد که این کهنه پاره ای بی مقدار

این ژنده پاره های بی آبرو و هرزه

توهین به قداست اندیشه

توهین به ساحت هستی اند!

پس چگونه بنویسم

چگونه

و درد

و بغض و اندوه

همچنان میمانند و می پوسند

 و چونان خوره روح را در انزوایش میخورند

 

.... حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گویم.

و حرفهایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا.

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...