زان سوی خواب مرداب

ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
درخون خویشتن این گونه عاشقانه پذیرفتید
این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
بی جذر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند...

شفیعی کدکنی

 

 

 

عیسی مسیح : حاضر شو اکنون!

اناجیل ِ تو را نمی خواهیم
شگفتی ها و موعظه هایت را نمی خواهیم
و من حق و حقیقت را به شما می گویم
ما حکایت ها و مثال هایت را نمی خواهیم
بیا
حاضر شو اکنون
همه انتظار تو را می کشند
و خویشان و نزدیکان حال خوشی ندارند
حاضر شو اکنون
سرزمینی که در آن به جهان آمدی
ویران است
همسایگان پریشان حال اند
روم جدید آتش گرفته و میلیون ها پیلاطوس پدید آمده و یهودای اسخریوطی قانون شده است
و دوازده پیامبر ورشکسته شده اند .
" توصخره ای و بر این صخره کنیسه ام را می سازم " اما آنان بر صخره مؤسسه ای بنا نهادند
که باد در آن ، با اوراق و پوشه ها وغبار و الفاظ بازی می کند
آیا آن مسیح ِ العازر تو هستی ؟ پس بفرما .
دو هزار سال فاصله ی زیادی است .
ما دیدمان ضعیف است و نمی توانیم که تو را ببینیم .
فاصله وسیع است . بیا وارد شو . اکنون این فرصت توست . فرصت بهتری نداری .
اگر اکنون نیایی پس دیگر نیا. اکنون است که به تو نیاز هست .
می خواهیم بدانیم
می خواهیم کسی به ما بگوید چه کنیم ، حق کجاست ، برای چه زندگی می کنیم ، اینها و آنها چه کسانی هستند .
می خواهیم کسی به ما بگوید که هستیم ، چرا ما را می زنند و به ما دروغ می گویند و ما را گرسنه می گذارند و زندگی ِ ما را آلوده می کنند و آینده ی فرزندان مان را تباه می کنند و زندگی را از در تا به محرابش به فاحشه تبدیل می کنند.
می خواهیم این را از تو بدانیم که طرف دار که هستی .
ما از ترتیل ها و اناجیل و متی و مرقس و لوقا و یوحنا خسته شده ایم .
و به خصوص از اعمال رسولان و پولس و پطرس و رؤیا و قدیسین .
ما را با بابا نوئل ِ برادر دو نیم کردند .
متشکریم . متشکریم از تلاش همه آنانی که نیت خیری دارند و آنانی که زندگی را برای مناسبت ها آذین
می بندند .
آنچه می خواهیم این نیست .
آنچه می خواهیم یک چیزاست و آن حضور توست . حضورت درهمین اکنون ؛ وهرعذر و بهانه ای برای حضورنیافتن پذیرفتنی نیست . تومسئول هستی .
تو مسئول اول وآخری ، و در سایه ی اناجیل قرار نگیر .
گفتند که تو باز می گردی .
پس شرف یاب شو!
بیا به ما خبر بده . بیا دوباره سخن بگو . بیا و گفته های کهن ات را اصلاح کن . بیا نظری دراین جهان بینداز . بیا و به ضمیر و اعمال و گفته هایت مراجعه کن .
به ما بگو که راه کجاست . می دانم ، می دانم " من خود راه و حق و زندگی ام" . اما این دیگر قدیمی شده. ما اکنون در روشنای راه های بی نهایت ومندرج ، چیز دیگری می خواهیم . حقوقی که سراب آنها از طغیان شان بازشناخته نمی شود ، و زندگی که با دارو و قرص ها سپری می شود .
می خواهیم موضع تو را در برابر یهود بدانیم
موضع ِ تو را دربرابراسرائیل
موضع ِ تو را در برابراعراب
موضع ِ تو را در برابر غرب
موضع ِ تو را در برابر زنگی ها
موضع ِ تو را در برابر عشق ، جنون ، درمان ، کار ، مال ، جنگ ، خانواده ، پاپ ، عقاید ، مرگ کودکان ، ملل متحد ، هنرها ، شعر ، جنس ، مسیحیان لبنان ، سوریه ، اردن ، مصر ، سودان و عراق .
کلمه بزرگ است . کلمه خداست . کلمه توهستی .
اما کهنه است .
ما " تو" را می خواهیم .
در قالب جسم و صدا، همانگونه که هستی ، فرود آمده از آسمان ، برآمده از گور ، آمده از دیوار ، یا بیرون آمده از آب
فرقی نمی کند .
بیا
امت ها دیوانه و ابله شده اند . ملت ها له و احمق شده اند ، و رهبران می کشند و خود را می پرستند .
کنیسه ها با خاطرات زندگی می کنند .
دَیرها مهجور شده اند .
راهبان ، تنها برای خود راهب اند .
صلیب ، ستاره ای سینمایی است.
اناجیل ، کتابی چون دیگر کتاب ها شده .
می باید که حضور یابی .
همه ی کارهایت را حالا بگذار وآنچه را که می خواهی اکنون انجام بدهی ، عقب بینداز واز پشت ابرها برخیز وهمه چیز را ترک کن و دنبال ما بیا .
بر زمین دنبال مان بیا .
صلیب ات را بر دوش بگذار و دنبالمان بیا .
یک روز زنی کنعانی از تو خواست که دختر ِدیوانه اش راشفا دهی ، و تو به او جواب ندادی ، و به شاگردانت گفتی که تنها برای قوچ های بنی اسرائیل فرستاده شدی . زن کنعانی در برابرت به سجده افتاد و گفت : « آقا به من کمک کن » و تو جوابش دادی : « خوب نیست که نان فرزندان را بگیرند و جلوی سگ ها بیندازند » و او به تو گفت:« آری آقا
اما سگ ها از چیزهایی که از سفره ی ِ صاحب ِ خود می ریزد می خورند » .
« سگ ها » .
حق با توست . ما را شناختی .
روزگارانی است که ما سگ بودیم .
اما آقا ، سگ هایی که خود هم از باقیمانده ی سفره می خورند .
نزد ما باز گرد .
دوباره به ما بگو که سگ هستیم ، و ما باور می کنیم .
هرگاه آمدی بگو که مستحق نیستیم و ما باور می کنیم .
هرگاه آمدی هرچیزی به ما بگو و ما باور می کنیم .
اما بیا .
حوادث از سخن ِ گذشته سبقت گرفتند .
آری سخن ات ابدی است ، اما حوادث هم از ابدیت سبقت گرفتند .
ما کتاب ها را نمی خواهیم
ما سفیران زمینی ات را نمی خواهیم
ما پناه بردن به غیب و تجرید را نمی خواهیم
تو را با گوشت و پوستت می خواهیم .
تو را ای عیسای مسیح!
می خواهیم بدانیم
می خواهیم همه چیز را بدانیم .
می خواهیم از خود ِ تو بدانیم با سخنی تازه ، روشن ، آرام و یا پرفریاد .
بیا
ناصره در انتظار توست
بیت اللحم در انتظار توست
قدس در انتظار توست
کوه زیتون در انتظار توست
جلجتا در انتظار توست
فلسطین در انتظار توست
تمام جهان در انتظار توست .

 

انسی الحاج ـــ شاعر لبنانی