درحريم دل

 

 

 

وعده دادي كه بيائي و به ما سر بزنی

 
بار ديگر به فضاي غزلم پر بزنی


دراين خانه دل ماست تپش مي خواهد


كاشكي يك سرانگشت براين در بزنی

 
سنگ خوب است ولي آينه ها مي گويند :


كه نبايد به پر و بال كبوتر بزنی


توي اين دفتر نقاشي انديشه من


كاش هاشور به آلاله و شبدر بزنی


شعر ، سنجاق سر زلف گره گير شماست

 
گيسوي شعر مرا شانه ديگر بزنی


چه خزاني است پر از رنگ ، تو را مي طلبم


در حريم شب تارم گل اختر بزنی

 
آفتاب دو جهان مي شود امشب غزلم


تو اگر بارقه بر جان مكدر بزنی


جان آنست نه از قهر كه از لطف مزيد

 
به ورق پاره شعرم همه آذر بزنی