خدای آفتاب و آب

 

می‌توان با تو آب را فهميد

معني آفتاب را فهميد

مي توان با تو تا فلق پر زد

خانة آفتاب را در زد

چشمه چشمة دميد و عاشق شد

تپش جاري دقايق شد

مي شود پشت پا به عادت زد

زخمه در تيك تاك ساعت زد

در كوير دقيقه ها گل كرد

قلب و دست و نگاه را پل كرد

شخم زد سينه هاي باير را

سبز كرد آيش ضماير را

روح فواره شد زخويش پريد

همه اجزاي خويش را باريد

خيز،‌ تا روبه آفتاب كنيم

سفري پابه پاي آب كنيم

زندگي لحظه لحظه نو شدن است

ساقه و خوشه و درو شدن است

زندگي آفتاب گردان است

يعني از سايه ها گريزان است

زندگي تاب نيست، بي تابي است

رفتن از خويش و و خويش تريابي است

گره اخم را تبسم كن

واژة غنچه را تكلم كن

من وتو حرف ربط فاصله ايم

پاسخ صد كتاب مسأله ايم

بال، معناي يك كبوتر نيست

داشتن،‌ باشدن برابر نيست

خيز، تا خويش را بياغازيم

چتري از تازگي برافرازيم

مي توان لفظ كاش را برداشت

جای آن، معنی شدن بگذاشت

من وتو يك صداي مشتركيم

تپش لحظه هاي مشتركيم

لحظه ها بي من وتو بيرنگند

واژه ها لال و آبها سنگند

خيز در قلب هم قيام كنيم

نيمه خويش را تمام كنيم

بايد از آشيانگي پر زد

زندگي را به سيم آخر زد