خدای عاشقان

 

 

من نه خود ميروم او مرا ميکشد

کاه سرگشته را کهربا می کشد

چون گريبان ز چنگش رها می کنم

دامنم را به قهر از قفا می کشد

دست و پا می زنم می ربايد سرم

سر رها می کنم دست و پا می کشد

گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا

گفت اگر واگذارم وفا می کشد

گفتم اين گوش تو خفته زير زبان

حرف ناگفته را از خفا می کشد

گفت از آن پيشتر اين مشام نهان

بوی انديشه را در هوا می کشد

لذت نان شدن زير دندان او

گندمم را سوی آسيا می کشد

سايه او شدم چون گريزم از او؟

در پی اش می روم تا کجا می کشد

 

 (ه. ا. سايه)

 

 

مولايم 

 

به ساکنان سلامت که خبر خواهد برد

که باز کشتی ما در ميان غرقاب است...