گر بخواهم كه نگارم رخ زيباي نگار

 

قيمت هر خط و خالش ورق عمر من است

 

 

 

سلام عقيق زيبای درخشان

روش رايج من در اين وبلاگ فقط بيان موسيقايی و موجز احساس و انديشه هام در قالب گزينش

 شعر و تصوير بود

اما امشب قصد دارم سنت شکنی کنم

امشب خود راويم و روايتم شرح  نامه ای برای تو آشنای عزيزی است که انگار سالهاست

 ميشناسمت

 عقيقم نوشته های قشنگتو خوندم

آرزوی دل زيبای تو همونی است که در دل کوچک رز هم موج ميزنه

عقيقم با  من از راز سرخی شقايق

از زردی چهره نرگس

از آبی اسمون

 واز  دل آسمونی همسايت سخن بگو!

دوست خوبم برام بگو که سخت تشنه سخن آشنای توام...

 از يار آشنا سخن آشنا بگو......

 

عقيقم

 بگذار منم از يه چيزی که امروز ديدم برات بنويسم

 امروز از صفحه همين تلويزيون کذايی خودمون 

در خيل اينهمه برنامه های آبکيش

 جانبازا و خانواده های ايثار گری رو ديدم

 که عظمت روحشون سبب شد که اول کلی گريه کنم

بعدش رسما از بی ادبی خودم در بزبان آوردن لفظ مقدس حضرت عشق و نسبت دادنش به بی

 سر و پايی چون نفس حقيرم رسما توبه کنم...

 

 امروز بار ديگه حضرت  عشقو ملاقات کردم...

 

 با اين يک نکته پايان ناپذير ...

در چهرهای ديگه و سخن نامکرر ديگه ای روبرو شدم ...

 

وقتی مادری خدای سبحان رو شکر ميکنه  از اينکه ۲ فرزند دختر سراپا فلج جانباز به فرزند

شهيدش

 که خود جانباز شيميايی و فرمانده دلاوری بوده عنايت فرمودن...

 

 وقتی ميگه شکر که مصيبتها نتونستن رنگ ما رو عوض کنن و ما به عشق ورود به عرصه

 قيامت  اينجا مونديم... 

 

 و وقتی فرزند ديگرش خانمی است که از نوجوانی بر اثر جراحات گلوله توپ جانباز شده و

 بدنی دردمند و فک و دهانی دفرمه شده داره از همسرش که يک آقای به تمام معنا و فرشتهای

 در قالب انسانه تشکر ميکنه...

 

 و ميگه هنوز نميدونم ايشون چی در دل داشتند که با من در اون سالها

 ازدواج کردن و همه مسئوليتهای زندگی و بيمارستان رفتنهای من و جراحی هام و بعدها بچه

 داری و خونه داری رو تقبل کردن و اجازه دادن که من در عرصه علم و هنر ببالم و شکوفا

بشم...

 

وقتی خود اين خانم  جانباز خواهر شهيدرو ميبينی که با اينهمه درد اينهمه سخت تلاش می کنه و

ميگه آرزوم رو سفيدی نزد بانوی دو عالمه و يا وقتی همسرش اين فرشته خصال از چند کلمه

 حرف بيشتر نميگه و اون هم اينه که من همسر اين بانوی جانبازم...

 

 وای خدای من حيرون و شرمنده فقط ميتونی شکر کنی که  هر چی باشه يه انسانی و همنوع  با

چنين اسطوره های گمنام ولی ماندگار...

 

 

 

و تموم اينها سبب ميشه که من که يه آدم سراپا خطا و گناه و حقارتم؛ آدمی که اهل سياست و اين

 حرفام نيست... از شدت شرم دلم بخواد سر به صحرا بذارم که چرا اينقدر عقب موندیم و

 جفا کرديم در حق خودمون و همه ارزشهايی که از اين خوبان خدا به ما به ارث رسيد...

 

و از دست خودم ناراحت بشم که چرا اينقدر من فاصله دارم با چنين جلوه های فداکاری و ايثار...

عقيقم دلم پره از عشق به خوبيها و خوبان و خوب بودن و ...

 

  اون خوب خودم...

 و جز اين آرزو هيچی ندارم که ارزش بيان کردن داشته باشه تنها و تنهايه اشتياق سوزان که

عمری با من بوده و هست و خواهد بود

 

هر جا بويی از اون گل مياد من مست و مدهوش واله و شيدا رو ميکنم به اونجا...

 

هر آشنايی پرتوی از اون خورشيدو ساطع ميکنه خيره نگاهش ميکنم و ديگه نميتونم چشم

بردارم...

 

يه جورايی عاشق عاشقاشم و  مست گلابیم که عطر گلمو تداعی ميکنه...

 

 

 

 

چند وقت پيش يه دوست آشنا... يه شعاع از همون خورشيد... يه عاشق بی خود شده حضرت

دوست  در يه نقطه عطف اومد تو زندگيم... 

 و او بود که همه احساسای پخش و پلامو جمع کرد و  دوباره شکل و جهت داد...

 

با حرف و عمل و کارای صحيح و حتی... اشتباهاش( البته از نظر من)... منو به مفهوم توحيد

نزديک کرد و آموختم که عشق تنها  از آن خداست و بس...

 

 يه جورايی محوريتی که احساسات و عشق من فاقدش بود به اونا بخشيد... 

 

 من  در آرزوی خدا وند بودم و  يه عمره ديونه ی مهدی بودم و هستم و براتون چی بگم از اين

 ديوونگی و از نقش مولایم در لحظه لحظه زندگيم...

 

 اما ا با اين دوست از سر چشمه شروع کردم... از الفبا...

حيف که تنگ حوصله بود و در مقام استادی کمی کم طاقت...

 

ميخواست بدوم ويه شبه ره صد ساله بزنم و نتونست گامهای  منو با جهش های خودش تطبيق

بده!

 

 البته  اين دوستی در يه عرصه روحی و انديشه محض اتفاق افتاده و من هرگز اين

 پرنده  بلند پرواز... اين عنقا رو نديدم...

 

 تموم اينا تازه چيزايی ست که من با چشم روحم ديدم و نه با چشم سر...

 

 روح اين دوست  آنقدر درخشان بوده و هست که از پس حجابهای مادی بر من تجلی کرد...

 

او مثل  ستاره  صبح ميدرخشه ...

 

 ولی مشکل در اينه که:

 

 اون يه شمشير برانه و من يه رز لطيف...

اون عقابه و من کبوتر..

اون با آسانسور ميره و من از راه پله ها... تازه اگه يه پله بالا رفتم دو تا پايين نيام!

 

 من فکر ميکنم او در مناسب ترين زمان و شرائط به گونه ای اومده که بايد...

و نقشی رو ايفا کرده که مقدر بوده...

و تاثيری رو گذاشته که بايد... که بی چنين اثری من به عمق مفهوم توحيد و اخلاص دست

نميافتم...

 

نه اينکه الان به اونها رسيده باشم بلکه به مفهومشون در حد ظرف وجودم واقف شدم...

 

 

 

 عقيقم!

 به اين دوست هم گفته بودم و به شما هم ميگم هر چند زندگی در کليتش معجزه است من در متن

يک معجزه در دل اين اعجاز سيال... ميزيم...

 

صاحبی دارم که مسير منو و نيروهای لازم رو برای به ثمر رسوندن پتانسيل موجود در روحم

 خود تعيين ميکنن...

 

من دوستای زيادی نداشتم امروز ايشون برام  دوستانم رو بر ميگزينن...

و قدم به قدم هدايتم ميکنن...

بعدها به جزئيات حيرت انگيزی در سرنوشتم اشاره خواهم کرد...

 فعلا همينقدر بس که بگم:

 

رشته ای بر گر دنم افکنده دوست

ميبرد هر جا که خاطر خواه اوست

 

تا سلامی و کلامی ديگر

به خدا ميسپارمت

 تو و همه دوستان آشنايی رو که لطف دارن و به من سر ميزنن

يا حق