بسم الله الرحمن الرحيم

 

به نام ناميت و به نام هر آنچه از تو نام عشق گرفته

 که تو خود نهايت عشقی

  

 

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حديث عشق بيان کن ، بدان زبان که تو داني:

 

 *عشــــــــــــق*

 
 

 هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد

جبران خليل جبران

 

دين من عشق است و مركب عشق مرا به هر كجا خواهد سوق مي دهد

محي الدين ابن عربی

 

 

 

  

عشق اگر بال گشايد به جهان حاكم اوست

گر كند جلوه در اين كون و مكان حاكم اوست

روزي از رخ بنمايد زنهانخانه خويش

فاش گردد كه به پيدا و نهان حاكم اوست

 

 

عشق هستي زا و روح افزا بود

گر به دريا افكند دريا خوش است

 

گر بسوزاند در آتش دلكش است

اي خوشا آن دل كه در اين آتش است

 

تا بيني عشق را آيينه وار

آتشي از جان خاموشت برآر

 

هر چه مي خواهي به دنيا نگر

 دشمني از خود نداري سخت تر

 

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي زند در ما و من

 

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو خورشيدوار

 

 

 

الهي لا تکلني علي نفسي طرفة عين ابدا

 

        

   با رالها سراغاز و مشيت همه از آن توست

   به تو پناه مي برم و دست به دامن حول و قوه تو مي شويم

   بار الها مرا به خويش مسپار و از حوزه عنايت خود بيرون ميفکن

   و از آن مقصدي که با آن به خواسته تو مي رسم خارج مساز و

  راه کمالم را بصيرت قرار ده و هدف نهايي خلقتم را بر هدايت خود بنا کن  

نيايش سالار شهيدان در قنوت

 

 

آبي ترين مسافر دنياي من سلام

 قلبم هميشه با گل ياد تو همدم است

 

 السلام عليك يا ابا صالح المهدي عج

 

  زيباترين گلواژه ديوان عشق

 

 

 

مرا با نگــاهت به دريــا ببــر

مرا تا تماشــاي فردا ببــر

دلم قطره اي بي تپش درسراب

مرا تا تکاپوي دريـــــا ببـــر

 

 ای محبوب

 

باز ميايي از آيينه وعشق

به تماشايي از آيينه وعشق

محو چشمان تو هستم هرشب

محو دنيايي از آيينه وعشق

مي بري غربت امروز مرا

سمت فردايي ا زآيينه وعشق

به نفسهايت سپردم خود را

به مسيحايي از آيينه وعشق

پيش چشمت ز عطش جان دادم

پيش دريايي از آيينه وعشق

من و تو خاطره هاي غمگين

با غزلهايي از آيينه وعشق

 

 

 

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

 مي جويمت چنانكه لب تشنه آب را

محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را

بي تابم آنچنانكه درختان براي باد

يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل

يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب ر ا