یا رب........

 

 

گر باده دهی و گرنه غم نیست

مست از تو شرابخانه از توست

 

 

 امشب این طوفان پایان ندارد...

امشب خیلی منقلبم

توان دیدن خواب های زیبا را ندارم


قلبم  میسوزد

بغضی کال در سینه دارم

امشب بازم در سر شوری دارم...

 

 امشب دراین شب زیبای بهاری  باغ پاییزی  من گل کرد

 و من این گل را تا تازه و شاداب است از شاخه میچینم و میفرستم

 

 

آرزوها

 

خسته ام ایدوست از دیوارها

خسته ام زین وهم ها؛ پندارها

 

خسته ام من زین شب تاریک دل

کوره راه خاکی باریک دل

 

خسته ام از نفس نا آرام خود

زهر غم دارم بسی در جام خود

 

  خسته ام از مرغک پر بسته ام

از تکاپوی دل بشکسته ام

 

***

 

خسته ام زین مردمان پر فریب

زین همه دل از محبت بی نصیب

 

خسته ام زین قلبهای پر گناه

خسته ام زین شهر سربی سیاه

 

گریه میآید مرا محبوب من

گریه های بی امان ای خوب من

 

***

 

دفتر شعرم همه اندوه شد

بار اندوهم بسان کوه شد

 

میشود او را فراموشش کنم؟!

پشت بر رویای آغوشش کنم؟

 

میشود پروانه را از یاد برد؟!

این دل دیوانه را از یاد برد؟!

 

میشود در چشم مستش گم نشد؟!

مست مست  از باده این خم نشد؟!

 

میشود جام فراقش  در کشم؟!

چون صبا از باغ یادش پر کشم؟!

 

***

 

ایخدا ماتم لبانم دوخته

تار و پو دم را به آتش سوخته

 

چون دلم در خورد عشق تو نبود

عشق یک سو یه نگار من چه سود؟!

 

آرزوهایم ز وسعم دور بود

خسته جان من بسی رنجور بود

 

بالهای مرغ روحم خسته شد

دفتر پر اشتباهم بسته شد!

 

در دل شب عابر افسرده حال

تا قیامت از فراق او بنال

 

***

 

رنگ رویایم چه زیبا بود؛ آه

آرزویم بس فریبا بود ؛ آه

 

خواستم تا صبح فردا پر کشم

جرعه ای از جام ساقی در کشم

 

خواستم من هم پر و بالی زنم

آتشی در جان شبها افکنم

 

خواستم یک قطره در دریا شوم

فارغ از دنیای پر غوغا شوم

 

دوست را گویم که خواهانت منم

بیستون این جدایی بر کنم

 

***

 

خواستم تا با تو همراهی کنم

روح را همراه تو راهی کنم

 

تا ربایم بوسه از رخسار دوست 

یک نظر بر نرگس بیمار دوست

 

تا ببینم چهره پر نوراو

 آتش زیبای کوه طور او

 

کوله بار خستگیها افکنم

از توانایی ز نیرو دم زنم

 

دل به او بندم ز دنیا وا رهم

از قفس زین دام ناپیدا رهم

 

***

 

خواستم امروز را فردا کنم

خواستم من هم پر دل وا کنم

 

هر سپیده مهر نور افزا شوم

ماهتاب روشن شبها شوم

 

در میان باغ حسنش گل شوم

در کنار گلبنش بلبل شوم

 

خواستم صیدی شوم در دام او

خواستم مرغی شوم بر بام او

 

 خواستم با یار خود یاری کنم

خون خود در خون او جاری کنم

 

خواستم چون عرشیان شیداشوم

گم شوم در خویش تا پیدا شوم

 

خواستم با نرگسش  مستی کنم

این نبود خویش را هستی کنم

 

خواستم بر شانه او سر نهم

سر به پای ساقی کوثر نهم

 

خواستم سرسبز چون خضرا شوم

خواستم زیبا شوم؛ زیبا شوم

 

بس فریباتر ز هر حوری شوم

خواستم با یاد او نوری شوم

 

بر دل این آسمان اختر شوم

من بمیرم تا منی دیگر شوم

 

***

 

خواستم ای دوست همراهی کنم!

مرغک افسرده را راهی کنم!.........

 

مهرداد بهار

 

 شامگاه ۱۳ فروردین ۸۳

بدرود و خدا نگهدار