يا حی

 

 

به نام اوکه هستی نام و دل آرام از او  يافت...

 

 کردم ز حيرت سجودي پيش او        گفت: بي ساجد سجودي خوش بيار 

 

 

چندی نبودم و حالا ميبينم بودن و نبودنم چندان توفيری هم نميکنه و اين پندار که من هم بود و نبودم اهميتی داره تنها ناشی از وهمی بی پايه است که انسان اين قطره خود اقيانوس بين اکثر اوقات دچارشه... وای که ما انسانها چه ساده دلانه خودمون رو گل سر سبد آفرينش میپنداريم....جزآفريدگان خطا کاری نيستيم که کوهها با اون عظمت و صلابتی که دارند قادر نيستند که بار سنگين گناه و اشتباهات کثير ما رو برای لحظه ای به دوش بکشن چه آسون به از سر معايب عمده اين اژدهای نفس ميگذريم و محاسن نداشته شو چه ساده لوحانه بزرگ ميکنيم... 

 نميدانم اين روايت را شنيده ايد که عيسی ع پيامبر رحمت و مهر ؛ روزی مشفقانه خواست تا بين خداوند وشيطان آشتی هميشگی برقرار کنه تا اين مطرود درگاه حق بار ديگه لذت  طعم پذيرش از سوی حضرت دوست رو تجربه کنه؛ پس به سوی اون يگانه معبود ازلی مهربانترين مهربانان رو کرده عرض نمود بارالها مرا ماذون دار تا ابليس را با تو آشتی دهم...... و ميدانی پاسخ اين عزيز با عظمت چه بود... او که آغوشش را حتی بر پلشتی چون ابليس نبست؛ فرمود ماذونی و تنها شرطی که دارم اينست که اوتنها يک جمله بيان سازد: اخطاتو استغفره...  يعنی که خطا کردم و به سوی تو بازميگردم...... پس او را خواهم پذيرفت!!!

 عيسی ع شادمانه به سراغ شيطان رفت تا به او بشارت آمرزش الهی را بدهد.... اما چون ابليس تنها شرط سهل و بسيار شدنی حق را شنيد؛ چهره در هم کشيد و خشمناک شد و بسيار عيسی ع را مورد نکوهش و مذمت قرار داد که ؛ به چه حقی مرا به اعتراف به خطا و بازگشت فرا ميخوانی! اين خداست که بايد عذر تقصير بخواهد که مرا بی دليل از بارگاه خويش طرد نمود!!!

 

و عيسی ع مبهوت که عفو و بزرگواری دوست کجا و  شقاوت و کوردلی عدو تا کجا!!!

 

ما اين روايت را ميخوانيم و ميشنويم و ابليس را مورد طعن خويش قرار ميدهيم... اما صادقانه بيانديشيم تا چه حد در اعماق نفس  و وجود خويش منيتی ازين دست را پنهان ساخته ايم؟

خدای مهربان و کريم همه ما را در تهذيب نفس مويد کند زيرا که نخست گام  بندگيست و پاکساز خانه دل تا پرنده توحيد در آن مسکن گزيند.

 

آمين