يا حی

  

چند  کتاب قديمی کتابخانه ام نظرم را  پس از سالها دوباره به خود جلب کردند؛

 در ميان آنها منطق الطير شيخ فريدالدين عطار نيشابوری با چاپی نسبتا نفيس ميدرخشيد...

 

 بياد داستان سی مرغ و اشتياق وصل سيمرغ  اين ديوان را گشودم و

 در ديوان منطق الطير در باب اکتفا انسان به عشقهای مجازی و دلبستگيهای ما سوی الله ؛

 به حکايت  بوتيمار برخوردم و بيان شيوای عطار از زبان او در تشريح عشقش به دريا ؛

 

 و پاسخ نغز هدهد به بوتيمار

 و آنگاه حکايت تمثيلی از زبان هد هد در باب اينکه عاشقی بر مجاز  روا نيست

 حتی اگر معشوق گستره ی موج خيز دريا باشد

 وعاقبت چنين عشقی؛

 و اينکه عاشق بر مجاز  حتی معشوق مجازی خويش را نيز بدرستی نشناخته است  ؛

 

 و نيزدر مورد سودای عاشقی در جان خود معشوق مجازی... 

 در قالب تمثيل زيبای عاشقی دريا و رنگ رخسار او بر اثر چنين عشقی...

 

باری؛ مضامين آنقدر زيبا و نغزو ژرف بودند که حيفم آمد برايتان ننويسم؛

 پس آنها را اينجا باز مينويسم بدان اميد که مطبوع طبع دوستان افتد:

 

حکايت بوتيمار

 

پس در آمد زود بوتيمار پيش   

گفت ای مرغان ؛ من و تيمار خويش

 

بر لب درياست خوشتر جای من   

نشنود هرگز کسی آوای من

 

بر لب دريا نشينم دردمند   

دايما اندوهگين و مستمند

 

زآرزوی آب : دل پر خون کنم   

چون دريغ آيد به خويشم چون کنم

 

چون نيم من اهل دريا ای عجب   

 بر لب دريا بميرم خشک لب

 

گر چه دريا ميزند صد گونه جوش   

من نيارم کرد از يک قطره نوش

 

گر ز دريا کم شود يک قطره آب   

زآتش غيرت دلم گردد کباب

 

چون منی را عشق دريا بس بود   

 در سرم اين شيوه سودا بس بود

 

جز غم دريا نخواهم اين زمان   

تاب سيمرغم نباشد الامان!

 

آنکه او را قطره ای آبست اصل   

 کی تواند يافت از سيمرغ وصل؟!

 

***

 

هدهدش گفت ای ز دريا بيخبر    

هست دريا پر نهنگ و جانور

 

گاه تلخ است آب او را گاه شور   

گاه آرام است او را گاه زور

 

گر تو از دريا نيايی با کنار   

غرقه گرداند ترا پايان کار

 

ميزند او خود زشوق دوست جوش  

 گاه در موجست و گاهی در خروش

 

او چو خود را می نيابد کام دل   

 تو نيابی هم از او آرام دل!

 

هست دريا چشمه ای از کوی او   

 تو چرا قانع شدی بيروی او

 

***

 

الحکايه والتمثيل

 

ديده ور مردی به دريا شد فرو   

 گفت ای دريا چرا داری کبود؟

 

جامه ی ماتم چرا پوشيده ای؟!   

نيست هيچ آتش چرا جوشيده ای؟!

 

داد دريا آن نکو دل را جواب  

کز فراق دوست دارم اظطراب!

 

چون ز نامردی نيم من مرد او ! 

جامه نيلی کرده ام از درد او!

 

خشک لب بنشسته ام مد هوش من!   

 زآتش عشق آب من شد جوشزن!

 

گر بيابم قطره ای از کوثرش   

 زنده ی جاويد گردم بر درش

 

ورنه چون من صد هزاران خشک لب

می بميرد در ره او روز و شب!

 

 

 

 

جالب اينجاست اين اشعار را  پس از حديثي از امام صادق ع

که تصادفا به دستم رسيده بود خواندم و

 ايشان مضموني چنين فرموده بودند که:

 

 هيچ چيز بهاي گوهر نفس آدمي نيست جز ذات خداوند.....

 

 يعني که اي انسان خود را ارزان مفروش!

 

تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل...

 

يا حق