بنام او که عاشق و معشوق است...

 

از تمام رمز و رازهاي عشق .... جز همين سه حرف ....

جز همين سه حرف ساده ي ميان تهي ... چيزي ديگري سرم نمي شود !

من سرم نمي شود ... ولي ....راستي ... " دلم " كه مي شود!...

 

قيصر آمين پور

 

 

يادمان باشد گر خاطرمان دلتنگ ماند

طلب عشق زهر بي سر و پايي نکنيم


اشک رازي ست

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگويي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني

من درد مشترکم

مرا فرياد کن

درخت با جنگل سخن مي گويد

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه هاي تو را دريافته ام

با لبانت براي همه لبها سخن مي گفتم

دستانت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريستم

براي خاطر زندگان

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيباترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سال

عاشق ترين زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي گويم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد

زيرا که من ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا که صداي من با صداي تو آشناست ...

                                                              احمد شاملو