يا حی

برای امتحان جامع به دانشکده رفته بودم که بر روی تابلو اعلانات چشمم به شعری بسيار زيبا افتاد...... مدتها بود که همانجا جا خوش کرده بود.......آنرا برايتان مينويسم... اميد که مثل من از آن لذت ببريد:

 

شطح ماه

کوزه پر می کنار حوض پر از ماه

چتر چراغان تاک عطر شبانگاه

می می آتش سرشت سرکشو گيرا

شب شب ارديبهشت دلکش و کوتاه

کوزه پر از بوی باده من پر از الهام

ماه لب حوض بود من لب درگاه

***

يک نفر آمد ردای نور به تن داشت

چين قبايش غبار خستگی راه

رفت لب حوض و باده خرج صفا کرد

رند گريبان دريده مرشد آگاه

کاسه کشکول او ز قهقهه سر رفت

هق هق و هيهای گشت قهقهه قهقاه

رقص سماع سپيده بر چمن شب

ذکر گوارای آب بر نفس چاه

کوزه ی خالی کنار حوض نظر کرد:

حوض پر از ماه بود من پر الله...