يا حي

 

سلام.. .يه شعري سهيلي داره كه سحرا ميشه باهاش تا عرش رفت...... ميشه باهاش در سجده عاشقي ها كرد.... ميشه باهاش در قنوت ديوونگي ها كرد....... اين شعرو برات مينويسم ....

 

و اگه تو اونو يه شب، توي دل شب خوندي براي منم دعا كن....

                                         

                                       

 

          

 

 

گنهكاري در محراب

 

سر به محراب  تو سايد شرمگين مردي گنه آلود....

 اي خدا بشنو نواي بنده ي آلوده دامان را....

 غمگسارا!

سينه ام از غم گرانبار است......

 مهربانا!

 خلوتم از گريه لبريز است.....

 ايخدا تنها تو ميبيني بجانم اشك پنهان را.

 

پاك يزدانا!.....

 با همه آلوده داماني........

 روح من پاكست و ذوق بندگي دارم......

گر زيانمندم بعمري از گنهكاري......

در كفم سرمايه شرمندگي دارم!

 

اي چراغ شام تار بينوايان!.....

در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم....

ديده ام هر سو كه ميچرخد نشان از كور سويي نيست......

سينه مالان ميخزم بر خار و خاراسنگ اين وادي......

ميزنم فرياد اما ضجه ام را باز گويي نيست.

 

ايزدا!

 پاك آفرينا بي همانندا!.......

جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز......

آنچه ميپيچد به پاي جان من ابليس نادانيست.....

راز پوشا!

من سيه رويي پشيمانم......

هر سر موي سياهم آيه ي شام سيه روييست.......

رشته ي موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست.

 

زندگي بخشا!

هرزمان از مرگ ياد آرم......

بند بند استخوانم ميكشد فرياد از وحشت....

زانكه جز آلودگي ره توشه اي در عمق جانم نيست.....

واي اگر با اين تهيدستي به در گاه تو روي آرم..........

 گر تهيدست و گنهكارم، پشيمانم......

جز زبان اشك خجلت ترجمانم نيست.

 

روز وشب دست دعا بر آسمان دارم.....

 تا بباري بر كوير جان من باران رحمت را......

من تو را ميخواهم از تو ايهمه خوبي.......

عشق خود را در دلم بيدار كن نه شوق جنت را!

 

اي خداي كهكشانها!......

 تا ببينم در سكوتي سرد وسنگين آسمانت را......

 نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني....

 تا ديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه......

 ليك من ميمانم و اقليم حيراني!

 

در درون جان من باغي زتوحيد است،

 اما حيف.....

گلبنانش از غبار معصيتها سخت پژمرده است........

 وز سموم بس گنه، اين باغ افسرده است!........

تا بشويد گرد را از چهره ي اين باغ....

 بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را........

 تا نخشكد بوستان جان من در آتش غفلت...... بر مگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را!

 

كردگارا!......

گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را......

آنچه خرم ميكند گلزار دل را گفتگو با توست........

نيمه شبها دوست ميدارم به درگاهت نيايش را......

ندبه ي من ميدواند بر رخم باران اشك شرم.......

 تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را.

 

اي سخن را زندگي از تو!.....

 من به جام شعر خود ريزم شراب واژه ها را گرم.....

 تا ببخشم مستي پاكي به جان بندگان تو......

بي نيازا! شرمگين مردي تهيدستم.....

 آنچه دارم در كف لرزنده شعر؛اشك پيوند؛ است......

من چه آرم غير شعر و اشك خود بر آستان تو؟!

 

سر به محراب  تو سايد شرمگين مردي گنه آلود....

 اي خدا بشنو نواي بنده ي آلوده دامان را....

غمگسارا!

سينه ام از غم گرانبار است......

 مهربانا!

 خلوتم از گريه لبريز است...

 ايخدا تنها تو ميبيني بجانم اشك پنهان را.......

 

يا حق