يا حی

 

ندبه‏هاى دلتنگى

 

  

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است...

و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است،

 اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها...

 

 ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم

و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمى‏كشم؛

 ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛

ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛

ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم

 

حكايت‏ حضور،

 براى من ‏يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم

من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم...

 

كاشكى كلمات من  بى ‏صدا بودند؛

كاشكى نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛

كاشكى تيغ غيرت،

 عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛

كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛

كاشكى من جز هجر و وصال،

 غم و شادى نداشتم!

 

مى‏گويند:

چشم هايى هست كه تو را مى‏بينند؛

 دل هايى هست كه تو را مى‏پرستند؛

 پاهايى هست كه با ياد تو دست افشان‏اند؛

دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مى‏فشارند

 

مى‏گويند:

 تو از همه پدرها مهربان ‏ترى،

 مى‏گويند هر اشكى از چشم يتيمى جدا مى‏شود بر دامان مهر تو مى‏ريزد.

 

مى‏گويند ... مى‏گويند:

 تو نيز گريانى!

 

اى باغ آرزوهاى من!

 مرا ببخش كه آداب نجوا نمى‏دانم

مرا ببخش كه در پرده خيالم،

 رشته كلمات، سر رشته خود را از كف داده‏اند

 و نه از اين رشته سر مى‏تابند و نه سر رشته را مى‏يابند

عمرى است كه اشك هايم را در كوره حسرت ها انباشته‏ام

 و انتظار جمعه‏اى را مى‏كشم كه جويبار ظهورت از پشت‏ كوه‏هاى غيبت‏ سرازير شود،

 تا آن كوره و آن حسرت ها را به آن دريا بريزم و سبكبار تن خسته‏ام را در زلال آن بشويم

 

اى همه آروزهايم!

من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مى‏كنى؟

با چشم هايم كه يك دريا گريسته است چه مى‏كنى؟

با سينه‏ام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟

از ندبه‏هاى من كه در هر صبح غيبت،

از آسمان دل تنگي هايم فرود آمده‏اند، چگونه خواهى گذشت؟

مى‏دانم كه تو نيز با گريه عقد برادرى بسته‏اى

 و حرمت آن را نيكو پاس مى‏دارى

مى‏دانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگرى دوست مى‏دارى مى‏دانم كه تو جمعه‏ها را خوب مى‏شناسى

 و هر عصر آدينه خود در گوشه‏اى اشك مى‏ريزى...

 

اى درمان همه دردهايم!

 از تو درمان نمى‏خواهم كه درد،

 تنها سرمايه من در اين آشفته‏ بازار دنياست

تنها اجابتى كه انتظار آن را مى‏كشم جماعت ناله‏هاست؛

 تنها آرزويى كه منت‏ پذير آنم،

 خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى‏» است.

 
*** 
 

گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مِهر

آن مِهر بر كه افكنم، آن دل كجا برم؟

 
 
 
http://www.tebyan.net/