بنام حي ودوود

 
"دلم زنازكي خودشكست درغم عشق...وگرنه كزتو نيايد كه دل شكن باشي..."
 
 
 سلام
 
مدتي بود ميخواستم بنويسم و نميتوانستم...
 شايد به طور ناخود آگاه نميخواستم...
 چون در حريمي وارد شدم كه مثل گنگ خواب ديده اي
 كه نميتونه روياي خود رو  بيان كنه...
 منو از حرف و كلام فرسنگها دور كرده:
 
"من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر... من عاجزم زگفتن وخلق از شنيدنش"
 
 اين اواخر اينقدر سرشار بودم از كلام
 كه مي خواستم ديگر بر اين لوح قلم نگذارم!... مي خواستم ديگر ننويسم...
مي خواستم خاموشي را بهانه اي براي فراموشي کنم...
 زيرا در واقع نيز به گونه اي غريب من همه چيز  را از ياد برده ام...
بوي خاک باران خورده شبهاي بارانيم را...
 و واژه هاي خيس از شبنم اشكهاي شبانه را...
و آنگاه که تنهاييم را گم کردم!

 از همه اينها عبور كرده ام! و  چه زيبا رها شدم   چه زيبا به انتها رسيدم!
به  پايان همه دويدنها و نرسيدنها!پايان بودن!
 پايان دانه هاي سفيد برف و قطره هاي زلال باران ...
 پايان طلب از آنكه خود ميطلبد... پايان نياز...
  پايان هر آنچه هرچه کردم و انديشيدم...
حالا هم كه مينويسم... نميتونم حق مطلب رو ادا كنم!
 اما چون تو محرمي و گوش جانت اين آوايي كه ژرفاي وجودم برميخيزه
 رو ميشنوه براي تو مينويسم و سعي ميكنم به اون حقيقت ناب
 در اين  دلنوشته هاي  شبانه ام كمي  نزديك بشم...
تنها چيزي كه واضح و رسا به ذهنم مياد:
 حس سپاس ژرفي است كه نسبت به پروردگارم در ذره ذره وجودم موج ميزنه...
شكر پروردگار را كه حس ميكنم به انتهاي مسير بسيارنزديك هستم...
و شايد هم اكنون بر روي خط پايان ايستاده باشم!
به گونه اي غريب... تنها به لطف حضرتش به انتهاي يك راه صعب رسيده ام...
پاياني براي آغازي دوباره...آغازي براي من...
 مني كه درتاريكي سكوت تا انتهاي بيا بان جنون رفتم...
 و...او بود كه مرا باز گردانيد... او كه مرا به پايان من رسانيد...
و بار ديگر آغاز گردانيد!
***

اگه خدا به شكل يك انسان ظهور و تجلي ميافت چگونه بود؟!
كفر نميگم..... شان حضرت حق رو نعوذ بالله ناديده نميگيرم...

اما امشب دارم از درونيترين افكار و احساساتم  كه منو به اوو او رو به من پيوند داده
 پرده بر ميگيرم:
آخه من ميدونم خدا اگر ميخواست تجلي كنه در چه وجودي متجلي ميشد!
خدا حتما به چهره  حسين ظاهر ميشد! خدا حسين ميبود و همه هستيشو سخاوتمندانه....
 نه!
 بلكه عاشقانه.... براي هدايت من و تو... براي ما... نثار ميكرد....
سر خدا از پيكر جدا ميشد....... بدنش لگد كوب سم اسبان ميشد....
 خانواده خدا به اسارت ميرفت.... طفل شش ماهه او  حلقومش بريده ميشد...
 گيسوان دخترك سه ساله اش سپيد ميگشت...
ميدوني چرا اينا رو ميگم؟!  ميدوني چرا چنين حس ميكنم؟!
 چون نه محمد نه علي و نه حسين
از خود چيزي نداشتند...از خود اراده اي نداشتند...از خود خواستي نداشتن...
هر چه بلا ديدند (كه صد البته ما رايت الا جميلا بود)
همه از ناحيه حضرت دوست بود....
اين نورهاي الهي جلوه خدا بوده و هستند.... جانشين خدا بودند و هستند...
پس اگه حسين اينجور زيبا و عاشقانه
عشق رو به اعلي درجه به منصه ظهور ميرسونه...
اين خداست كه خونش بر زمين ريخته ميشه...
اين آل الله هستن كه به اسارت ميرن......
***
كربلا رو فقط خدا ميدونه يعني چه...
 اشك بر حسين رو فقط خدا ميدونه يعني چه....
فقط خدا ميدونه در سوك خدا داغدار شدن يعني چه...
كه اگر خداوند هم به شكل انسان متجلي ميشد از دست اين قوم ظالم و نفهم سرنوشتي بهتر از
علي و زهرا و حسين نميافت!.....
نامرد مردم! بي درد مردم!
 واقعا جاي تاسفه كه گاهي  اين اشك مذلت ها رو بجاي گريه بر حسين ميبينيم...
بخدا اينها بايد به حال زارخود گريه كنند! بر مصيبت شقاوت خود مويه كنند...
بر بلاي ناداني خود مرثيه سر بدن..... چهره خراش بدن و خاك بر سر بريزند!
 اينه مصبيت حسين! مصيبت عظيم حسين:
 ناداني شقاوت جهل گمراهي نفس پرستي تيره روزي نوع بشر...
 كه از عاشورا تا به امروز همواره دارن خدا رو به قتلگاه ميبرند!...
اينه يه معناي كل يوم عاشورا... كل ارض كرب و بلا!
 
***