يا حی

اباصالح

 


سيدم !
آخر چگونه اين همه حس ناگفته را برايت بنويسم؟!
" تنها سي و دو حرف و اينهمه انديشه... اينهمه احساس!..."

 
چگونه در ميان كوزه هاي گلي جملات
جامهاي سفالين واژگان
اقيانوس حسين- عباس-مهدي را جاي دهم؟!
 
ابا عبدالله !ابا فاضل! اباصالح!
موجهاي بيكرانه ي اقيانوس نور را كه در عين وحدت
هريك در بيكرانگي خويش هويتي مستقل و نامحدود دارند...

بحرهايي بي انتها  از رازهاي سربه مهر آفرينش
اقيانوسهاي بيكرانه ي هستي در دل هستي بخش...
 
چگونه با اين ظرف هاي حقيرم برايت از دريا آب بياورم؟!

امشب سبوي كهنه ي بي گنجايشم را بر زمين ميزنم!
 
" هر شب از دريا غلامك آب برد... آخرش درياي بي پاياب برد"
 
 
سيدم!
 
 وقتي گوش جانت در نغمات آسماني دوست محو شده...
اين شياطين انس و جن
چه بي رحمانه ملودي گوشنوازت را
 با كريه ترين و ناهنجارترين صداها  قطع ميكنند!
 
جان شيفته ات را كه در ترنم آوايي فرا زميني است
 
چه موذيانه با آوازهاي سخيفشان ميآزارند!

چه ميكنند با دل "بي درد مردم ايخدا بي درد مردم!"
 
 
سيدم !
شايد وقت آن فرارسيده باشد كه مهر سكوت از لبهايمان برداريم!
و سخن را با واژگاني از جنس ياس و احساس...از حنجر خون
دوباره فرياد كنيم!
 
شايد وقت مرگ سكوت  فرا رسيده باشد !
تا در تولد كلام
آوايي آسماني گوش جانهاي خفته را بنوازد!
و صلاي بيداري در دهد
 
هر چند نيك ميدانم در همين سكوت نيز غوغايي است!
سكوت نيز سرشار از ناگفته هاست...
 
 
 
 
 يا حق