يا حی

 

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم! 

 

 

شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم!!!

 

 

  

              

 

                            چه جای این همه تشویش و بی قراری هست ؟!

(امیدوار منتظرم تا که گوشه ی چشمی ...)

 

مگر جز انتظار و جزاميـــد کاری هست؟!

 

 

هزار شکر در این روزهای پرترديد

 

هنوز یار وفادار و غمگساری هست!

 

 

همه سوال من این است؛ " دوستم داری؟ "

 

چه کودکانه ! مگر جز تو دوستداری هست!؟

 

 

مدام منتظرم تا بخوانی ام به سفر 

 

از انتظار مسافر...  یقین  قطاری هست !

 

 

قبول! عاشق پاییز و برگ ریزانم!

 

( ولی تو را به همین عشق میدهم سوگند )

 

بگو که بعد خزان عیدی و بهاری هست!...

 

 

 

 

 

 

 *****************************************

 

  

 

قصه عمو نوروز

(با اجازه يا بی اجازه  سرقت ادبی يا بی ادبی اين قصه):

            

 

يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك ازكوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر...  ربـيـروناز دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودشرا حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, ازخط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز وشليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آوردمي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جوردرخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل ونبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.   ر<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چندان طولنمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كمخرناسش مي رفت به هوا. ..

 

 

 

در اينبين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند!

 يك شاخه گل هميشهبهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتشبرمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زيرخاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد

 

 

آفتابيواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. امايك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفتهسر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آنوقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كندر

پـير زنخيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درستهمان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـرروز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اولبهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم بهديدارش روشن كند...

 

پير زن همقبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد! و از آنجا كهدنيا هنوزبه آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر رانديده اند! 

 

 

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
alfam

به نام حق...نگارين گلشنش رويست و مشکين سايبان ابرو...... وفا نديدی و ديدم..... من از آن بيدل...حق

cafar

سلام رزی عزيز. من از اين قصه های به اصطلاح خودم پای کرسی خيلی خوشم مياد. موفق باشی عزيز

میرزا محمود

سلام ...من از خدای شما بيخبرم نه اشاره ای می خواهم نه عنايتی خدای من در کنار من آسوده شايد آنچه شما و خدای شما را اقناع می کند مرا سير نمی کند براي همين آرزوی مرگ می کنم تا خدايم مرا در آغوش بگيرد ...شما تا کنون در قبر خفته ای آيا تنها مونس تو فانوسی بوده؟ آيا تا کنون صورتهای غبار آلود و هرسناک از خوف خويشتن را ملاقات کرده ای آيا تا کنون دوستانت بر روی دستانت پرپر شده اند از زمزمهء گلبرگ يا باران چيزی می دانی ؟ تا کنون چند بار بر روی پرتگاهی از شوق و اشتياق عاشقه پر گشوده ای شايد بهتر باشد لب بست و دل گشود .احوالات من با خدايم فقط برای من هست حتی دوست ندارم کسی بخواند زيرا تقدسش آلوده می شود.