خدای منتظران

 

 شعری ازنيما يوشيج:

 

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

که مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي

وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام. در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند،

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام

گرم ياد آوري يا نه ، من از يادت نمي کاهم،

ترا من چشم در راهم...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
Rose

سلام پونه خوبم من برات مسج دادم با آيدی خودم... در ضمن به عقيق آيدی و ايميل خصوصی خودمو دادم تا بهت بده... دوست گلم ممنون از لطفت راستش چند بار نوشتم ولی نوشته هام حذف شدند و حالا هم تصاوير مشکل دارند و وبلاگ دير آپلود ميشه در هر حال اميدوارم دوستان به بزرگی خودشون ببخشند من منتظر شنيدن کلامی از تو با اون دل زيبات هستم

میمون بی مغز

رز عزيز. از همه لطف و لطافتت شرمنده شدم. از عشق نوشته بودی. فکر نکنم توی جامعه وبلاگ نويسان از جمله لونه من پيداش کنی. اون چيزی که پيدا می‌شه لاف عشقه. برای عشق بايد برهنه بود. تسليم بود. آزاده بود. و هزار چیز دیگه که من بلد نیستم. من دلقک رو چه کار با عشق! از عفت کلام گفتی ... فرض کن که زبون پليدم رو پالوده کردم. فکر و روحم رو چيکار کنم. اون بدتر نيست که ماشين يه عجوزه رو گل بزنيم و جای عروس جا بزنيم؟ اين دو کلمه نغز و ظریف که تو دهنم می‌ذاره هم مزد رکی و صداقتمه. کلام من اگر عفيف شه همين همون تنها خاصيتش رو هم از دست می‌ده. زياد هم فکر نکن چرا می‌نويسم. اکثر چيزايی که می‌نويسم مشقه تا غلط ديکته‌هام کم بشن. به کسی يا چيزی ربط مستقيم نداره. ايشالا روز به روز در راهت و فکرات پابرجاتر و مستدام تر شی