بنام دوست:

اينهم يه شعر عاشقانه برگرفته از يه وبلاگ برای تنوع هم که شده بد نيست..... بخصوص که حقايق تلخ فراوان در خود داره......

 

                                  یک آرزوی جا مانده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تو عصرِ برجای بلند تو عصر آدم آهنی

تو عصری که هر کی میاد آخر می شه یه رفتنی

 

تو عصری که پاره می شن نامه ها مثل رشته ها

برای هم غم میارن مردم جای چشم روشنی

 

تو عصری که عاشقیا مال روزای اوله

پرپر می شه شبیه یاس آب می شه مثل بستنی

 

تو عصری که دوست دارم به گفتن آسونه ولی

کمتر می شه پیدا کنی یه آدم دوست داشتنی

 

تو عصری که حرفا باید همش پیش خودت باشه

چقد شکنجت می کنن این حرفای نگفتی

 

تو عصری که تنها می شی دلت می خواد کسی باشه

اما کسی نیست که باهاش بشینی و حرف بزنی

 

تو عصری که تا می ری و دل می سپری دست کسی

بهت می گه یا که می گن باید ازش دل بکنی

 

تو عصری که فقط باید به حال مردمش گریست

باید نشست و گریه کرد اونم چه گریه کردنی

 

تو عصری که تسلیتا تبریکا و عیادتا

گاهی تماسه  گاهیم یه رفتن ایستادنی

 

فقط یه آرزو دارم که هم محاله . هم بزرگ

من آرزو دارم که تو بگی فقط مال منی...

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
هجرت از من تا به او

سلام..ضمن تبريک سالروز ولادت دخت نبی اکرم به شما و تبريک روز مادر به مادر گراميتان..عرض کنم که واقعا حق گفتی..آخه يه چيزی هم هست.وقتی اون دوست داشتن واقعی هم پيدا ميشه آدمای اطرافمون...همونايی که به اندازه دنيا دوستشون داری...اونا نميذارن اين دوست داشتن واقعی به فعليت برسه.. چه حيف...يا علی

نای دل

سلام..به ما هم سری بزنيد .............ممنون ميشم.ياحق