خدای عاشقان اسير سنگستان

 

 
 
گريه های هميشه
 
 

تمام بودن خود را به گريه سر كردم

 

كه كاش باز به تاريخ خويش برگردم

 

ببين كه خاك چگونه گرفت روحم را

 

ببين كه نيمه ی خود را چه ساده گم كردم

 

مرا پناه ندادند خانه ها در خويش

 

به انزوای سكوتم پناه آوردم

 

  

و شعر ـ اين فوران غريب بي تابی ـ

 

پناه داد مرا زير سايه ی دردم

 

 و حال اين منم و روح خسته از خاكی

 

كه مانده روی دو دستش جنازه ی سردم....

 

مهدی متين راد

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
nazy -soheil

سلام عزيز واقعا جالب بود لذت بردم به من هم سر بزن موفق باشی

ali

شعرای خوشگلی بود راستی به ما هم سر بزن راستی اين شعرارو خودت گفتی؟