يا حی

 

 

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

چشمي به بادها سپرده‌ام.......

دلي...

-چنان كه برگ سبزي-

به منقار كبوتري.

فراز شهرتِ سرگشته‌ام

گِردِ بامت مي‌گردم

و بر آن حياط كوچك/ كه از كف آن

چون نهال‌‌ِ ميخكِ دوردستي

جلوه مي‌كني

بي‌قرار مي‌شوم و

دل‌دل مي‌زنم

به سينه ابر و به منقار ِ كبوتر.

شعرم از جنسِ گياه و آتش است:

سرو است

كه صداي بلندِ سبزِ مغرور دارد

و فرسوده كه ميشود

درخت گلگونِ شعله خواهد شد،

آميزه‌ آتش و سبزينه است كلامم

زمستان گرمت مي‌كند

بهار، منظرت را مي‌آرايد

و تابستان كه فرا مي‌رسد

سايه مي‌اندازد تا دراز بكشي

و زنبورانِ كندوي خورشيد را نظاره كني.

هر كجاي جهان كه باشي

دلي به پاره ابري و/  چشمي

به منقار كبوتري توان سپرد.

 

مپندار كه ديده نمي‌شوي!

 

منوچهر آتشي-ارديبهشت1369

 

 

 

 

 

 

 

" اي آفريدگاربا من بگو كه زير رواق بلند تو

آيا كسي هنوز يك سينه آفتاب...

و يا يك ستاره دل در خود سراغ دارد ؟

با من بگو كه اينشب تسخير ناپذيرآيا چراغ دارد ؟

آيا هنوز رأفت در خود گريستن با كس مانده است ؟

با منبگو كه چيزي جز درد مانده است ؟

با من بگو كه گوي بلورين چرخ تو

آيا به قدر مردمك چشمهاي ما با گريه آشناست ؟

 

***

 

 ما در حصار تنگي گير افتاده ايم!

 حصاري از دروغ، عوامفريبي و خشونت،

 كه فضاي انسانبودن مان را تنگ مي كند!

 و....

 حصاري از ترس ها و ترديد هاي خودمان !

و اين حصار ها

 فاصلهاي ميان بند هاي ما و رهايي آنان

 كه نه تنها در مرگ كه در زندگي شان رها زيستند!...."

 

 

 

 

 

مسيحا...

 

" زمانی در دهکده ای در قعر رودخانه ای بزرگ و کريستال گونه٬

مخلوقاتی زندگی می کردند.

 جريان رود ٬ در سکوت از روی همه آنان :

- پيروجوان٬ توانگر و فقير٬ خوب و بد - می گذشت....

 

جريان به راه خود می رفت وتنها خود کريستالی خويش را ميشناخت....

 

هر مخلوقی

 به روش خاص خودش محکم به شاخه ها و صخره های قعر رودخانه چسبيده بود...

زيرا چسبيدن

شيوه زندگی آنان به شمار می رفت!

و مقاومت در برابر رودخانه ٬ چيزی بود که آنان از هنگام تولد آموخته بودند!

 

 اما سرانجام يکی از مخلوقات گفت:

من از چسبيدن خسته شده ام!

گرچه جريان را به چشم نمی بينم !

 اما اعتماد دارم که می داند به کجا ميرود!

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
angel

سلام. وبلاگ خيلی جالبی دارين. هم رنگش قشنگه هم مطالبش . خلاصه با اجازه يا بی اجازه سرقت ادبی يا بی ادبی از وبلاگ شما صورت گرفت.لميد که صاحبش راضی باشه.

پربهونه

سلام دوست من...لحظه های هر چند حقيرت را با هيچ شبحی تقسيم نکن...منتظرم موفق باشی.

cafar

سلام عزيز سه ساله من! خيلی خوشحالم از اينکه وبت سه ساله که داره مرتب آپ می شه. اميدوارم تا صد سال ديگه هم آپ بشه.

cafar

يادت باشه سال ديگه بايد براش تولد بگيرياا!!!!

محمود

سلام دوست عزیز ....وبلاگ زیبایی داری....تولدش رو هم تبریک میگم.....آپم ومنتظر تا بعد یا حق.

بامس جوان

سلام تولد عیسی ناصری برشما مبارک .بالاخره موفق شدم وبلاگتون رو کامل ببینم .دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم .البته اگر شما هم بخواهید!لااقل تو وبلاگ نویسی وشعر وفلسفه و.... با هم مشترکیم .مگه نه؟ منتظرتون هستم

بامس جوان

سلام.اول از همه تولد عیسی ناصری رو به شما تبریک میگم. امیدوارم از دست من ناراحت نباشید چرا که در دوستی با شما حتی دراین حد کم کوتاهی کردم .خیلی دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم .فکر میکنم نقاط مشترک زیادی داشته باشیم .وبلاگ نویسی شعر فلسفه دغدغه و.... دلیل خوبی برای دوستی میتونه باشه مگه نه؟ البته اگه شما هم بخواهید!!!! .منتظرتون میمونم .به امید دیدار

عقيق

سلام خانوم خوندم:)