......ذبيح الله......

 

بنام تویی که با من قرینی

*

**

***

****

گر من از  سرزنش مدعیان اندیشم

شیوه ی مستی و رندی نرود از پیشم...

****

***

**

*

بر ما بسی کمان ملامت...............

*

سینه آماج تیرهای بلای هجران باد

گرین قلب تپنده  خودرا بی واهمه آماج پیکانها ی روانه از کمان ملامت نسازد

 ای یگانه ی پاک! 

 

 

به سودای ذبح اسماعیل

به امید از شرک به توحید رسیدن

تویی

 که در قاموست شرک و شریک معنایی ندارد

که یکی هست و هیچ نیست جز او…

وحده لا شریک الا <هو>

با دلی لرزان وگامهایی نا استوار

به سوی  قربانگاه شتافتم 

 

*

چه رویدادعظیمیست برای عبد و چه هدیه ناچیزو بی مقداری برای معبود

برای آن آفریده که از خود هیچ ندارد…این فدیه حتی برگی سبز هم نیست!

*

گویی از الست همواره در  فراخنای روح ندایی خاموش طنین افکن بود:

 

اسماعیل هایت را اگرخود چنین می پسندی به مذبح آور!

آنچنان که شایسته است

هوشدارنه دستوری در کارست و نه اجباری!

و نه مجازاتی یا بازخواستی خواهد بود!

اگر شوق آن داری …

باری این تو و این ذبح عظیم!

به نیت قرب من

غریبانه

خالصانه

در مسلخ عشق حاضر شو!

همانجا که جز نکویان ره بدان نبرند

ودرآنجا 

 کارد را بر گلوی نازک دل نه! 

نه یکبار که هر لحظه

 آماده به مسلخ بردن دلبستگی ها باش

زیراکه شایسته چنانست که قادر شوی

 بی وقفه و مستمر کارد بر گلوی جان شیرین دل نهی!

که هر آن قربانیش کنی بی آنکه این ذبح عظیم را پایانی در پی باشد!

زیرا

این طریقه انسان کامل است!

*

 پچپچه بیمناک هراسناکی کوچک بگوش می رسید:

 

 ای یگانه

خود تو بگو

چه سازدآن رهرو

که مجذوب جذبه ی کمال توست و مجنون جلوه ی جمالت

ونه پروای چشم پوشی اش هست و نه توان پایمردی!

 

چه سازد بینوا با چنین سودای عظیم

در سویدای دل؟!

وای اگر دست لرزانش را نگیرد لطف دوست!

*

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

سلام رز عزيز ما همه بر فراز صليب زاده شده ايم .به من هم سر بزنيد.

الفم

سلام. وقت بخير. يک سال و ۴ ماه پيش....فکر کنم آخرين باری بود که آمدم اينجا. اميدوارم باز هم بنويسيد. چرا که از ظواهر امر ......... حق

يوحنا

سلام مهربان ...از اسحاق بنويس پسر ساره.

شبنم

سلام رز عزيز از اينکه به سراغ من آمدی ممنون طاعات و عبادات مقبول درگاه عشق من از کسی نميرنجم چون به جايی رسيدم که درک ميکنم که دلخورزی و رنجش از همجنس من عنصر خاک دليلی ندارد جز توقعات بيجا نه من نميرنجم يا حداقل ديگر نميرنجم( التماس دعا عزيزم)

يوحنا

سلام ...شرح اين قصه مگر شمع برآرد به سخن -ورنه پروانه ندارد به سخن پروايی...از يحيی بنويس .

مهتاب

گويند كريم است و گنه مي بخشد.......گيرم كه ببخشد زخجالت چه كند

يوحنا

سلام...يحيی که خداوند به تقوايش شهادت داده مگر همانی نيست که سرش به خاطر لحظه ای هوس رانی بر آسمان پريد و درون چاه ماوا گزيد...آيا برای ميو ه هايم به اندازه ء کافی رسيده شدم؟