حرامم باد بعد از اين اميد صبح فردايي

و مي دانم که خواهي رفت بعد از اين که مي آيي

 

تو مي داني کدامين انفجار سرخ در راهست

و من گم مي شوم صبحي در آشوبي معمايي

 

چکاوکهاي خونين دل اگر بالي برافشانند

غروب و مرگ زيبا مي شود زيبا و رويايي

 

مرا در خلوت شبها براي خويش مي خواهي

که تا تفسير گردد التهاب روز شيدايي

 

" تو سرمستي و من هوشيار ، تو در خوابي و من بيدار"

اگر چه چون شرابي کهنه بحث انگيز و زيبايي

 

پس از اين زندگي زهري ست مي دانم چه بايد کرد؟

چه فرقي هست بين زندگي و مرده آرايي

 

ولي با اين همه همواره آنسوتر اميدي هست

پزستو باش شايد پر گشايي سوي مانايي...

 

ميثم دادخواه

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
بٍریسا

سلام اميدوارم حالت خوب باشه ... با تسلیت به شما دوست خوب و طلب آمرزش برای دوست وبلاگ نويس خوبمون(ملكه برفی ) كه در كنار ما نیست و به دنیای دوری سفر كرده ....موفق باشی

قزوه

با سلام . خسته نباشيد. اجرتان با امام زمان.